
آه اى همسایه
من چرا انسانم؟
او چرا مى ميرد؟
من چرا مى مانم...
آسمان بى تاب است
غصه ام مهتاب است
ابر ها مى بارند
و خدا در خواب است...
آه اى همسايه
من عروس آهم!
و اگر نورى هست
پس چرا گمراهم؟
روزها بى تاثير
خواب ها بى تعبير...
شب برايم رنج و
سالها بى تغيير...
کوله بارم سنگیست
در دلم آهنگی است
قلبهاي سنگى!
حیله ی بی رنگیست...
شکوه دارم از خویش
عاصی ام بیش از پیش...
عمر جامت سر شد
ای دل پر تشویش...
تهران، هفتم شهریور ۱۳۸۹
مدتی پیش به همراه مریم رفته بودم بهشت... پنجشنبه بود و نزدیکای گرگ و میشی هوا، کسی نبود سر مزار بچه های سی ۱۳۰، بی اختیار شروع کردم به عکاسی...
دیشب (شب شنبه) محسن همتی زنگ زد، قرار شد یاد داشتی رو در باب بچه های سی۱۳۰ ویراستاری کنم، قرار بود روز خبرنگار، دختر شهید ساجدی در حضور رئیس جمهور بخوندش، تا ساعتای ۲ صبح طول کشید، زنگ زدم و خوندم واسش و محسن هم همزمان تایپ کرد، نمی دونم یاد داشت خونده شد یا نه، اما حسنش این بود که دوباره بار یاد بچه هایی کردم که نمی دونم چرا همیشه باهاشون حس نزدیکی عجیبی داشتم...
ممکن است خوانش عکس ها از روی سرور کمی طول بکشد، از تحمل شما ممنونم
مطلبی بدستم رسید که در عین بهت و بغض عینا" منتشر می کنم...
به گزارش «آرت نا» به نقل از نمادينه، متاسفانه اطلاع پيدا كرديم كه هنرمند برجسته تصویرگر و گرافیست ، علی عامهکن، درگیر بيماري سرطان است؛ سرطان تومور معده ،که گویا به ریه وي سرایت کرده است.
بنا به اطلاع رسيده از نزديكان ايشان متاسفانه از وضعیت جسمی خوبی برخوردار نیست.
در همين راستا ایمیلي از طرف یکی از دوستان علی عامهکن، گرافیست و تصویرگر به دستمان رسیده است:
علی، از تصویرگران جوان و موفقی است که تنها شرح برخی فعالیتها و جوایز پرتعداد بینالمللیاش را میشود با یک جستوجوی ساده اینترنتی دانست. و الآن هم نیازی به ردیف کردن این موارد نیست. علی بیمه خدمات درمانی دارد، اما متاسفانه مشمول طرح بیمه تکمیلی نشده یا اقدام نکرده یا هر چی.. به هر حال، اینروزها که خیلی هم دیر بیماریاش را شناخته، هزینههای سنگین شیمیدرمانی مشکلات جدیای برای خود و خانوادهاش پیش آورده است. نامهبازیهای اداری هم عموما در این شرایط، نوشداروی بیحاصل اند.
فکر کردیم که بتوانیم روی همدلی و همراهی دوستان خود حساب کنیم...
شمارهحسابی از برادرش گرفتم، با توضیح و تاکید روی این نکته که هم ما شأن علی را میدانیم، هم دوستان ما. حالا اگر دوستی توان و امکان همراهی داشت، میتواند کمک نقدیاش را به این حساب واریز کند:
شماره حساب: ۰۰۰۳۵۲۷۵۱۹۰۱۱
حسن عامهکن طارمسری
عابر بانک تجارت شعبه ۳۶۱
برای شفا این دوست و دوستان دیگری که درگیر بیماری و رنج اند،دستي برآريم و دعايي کنیم.
روز مادر گرامی باد!
پس، آدم شو... ای جوان!
بی بی که رفت، خانه ی پدری هم خراب شد...

آقا:
.jpg)
ماند و خانه ای جدید! که دیگر بوی زندگی نمی دهد:
.jpg)
شیرینی خاطره را تنها در سالهایی می چشم که کودک بودم!
وای که چه شبهایی گذشت:
شیرین و واقعی...
کاش می رفتم و پرواز:
.jpg)
می کردم...
مدتی پیش به اتفاق پدر و مادرم به میهمانی منزل خواهرم رفته بودیم...
همه چیز خوب بود، سر سفره ی شام پدرم نوشابه رو گذاشت جلوم و گفت بازش کن...
با تردید بطری رو برداشتم و با فشارکوچکی دربش رو بازم کردم!
از لحظه ای که آقا جون بطری رو بهم داد تا لحظه ای که دربش با فشاری کوچیک باز شد، غرق بودم در گذشته ها...
وقتی که ما بچه ها، بچه تر بودیم! حدود 8 - 9 سالی بیشتر نداشتیم، معمولا دیر می خوابیدیم، یعنی آقا جون معمولا دیر می اومد خونه و دیر هم شام می خوردیم...
من بودم و 5 برادر دیگه و زن داداش و 4چهار تا خواهر قد و نیم قد...
همه سفره رو دوره می کردیم و مامان برامون غذا می کشید...
همیشه ، اوایلی که سفره پهن می شد، آقا جون اشاره می کرد که مهدی بپر چند تا نوشابه بگیر...
منم که انگاری خودمو از قبل آماده کرده بودم می پریدم سمت جالباسی و پیرهن آقا جونو می آوردم تا از جیبش بهم پول بده...
فاطی کوچیکه هم اون زنبیل کنفی قدیمی رو پر می کرد از شیشه های خالی نوشابه تا من ببرم پیش مش قدرت خدا بیامرز و نوشابه ی پر بگیرم...
وقتی برمی گشتم دیگه تقریبا همه شروع کرده بودن به خوردن غذا و با رسیدن نوشابه ها ماراتون درب بازکردن شروع می شد...
آخرشم کار، فقط کار آقاجون بود!
همه دست از پا دراز تر شیشه ی نوشابه رو می دادیم به آقاجون تا با اون قاشق استیله که اگه اشتباه نکنم ایتالیایی بود درب تک تک شیشه ها رو باز کنه و بده تحویل بچه ها...
همیشه دوست داشتم اونقدری بزرگ شم که درب نوشابه ها رو خودم باز کنم!
توی میهمانی خواهرم، وقتی آقا جون بطری رو بهم داد، دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و بغض و اشکم با هم قاطی شد...
ماها بزرگ شدیم، جوون شدیم و حالا دیگه درب نوشابه هامونو خودمون باز می کنیم!
تازه! نوشابه ی آقا جونم دیگه باید ما براش بازکنیم...
توی این چند سال گذشته هرگز نتونستم باور کنم که موهای سپید و چروکای روی صورت آقاجون و مادر، نشونه ی پیریه...
اما اون شب، اونم سر سفره ی شام، اشکهایی که توی چشمام جمع و بغضی که باهاش مخلوط شد، باورم داد که آقا جون پیر شده...
یاعلی