کمی صادقانه تر

یادداشت های سید محمد مهدی حسینی پارسا

یه سوال ساده!

چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ 0:59
چنین!

این عکس رو درون وبلاگ یکی دوستانم یافتم! آیا واقعا" چنین است؟!

 ؟؟؟؟؟!

راسشتو بخواید ، علي رغم بلاهاي جورواجوري كه تاكنون سرم اومده و همين حالام داره مياد ، اينطوري فكر نمي كنم!

نظر شما چيه؟

 

حسینی پارسا

قوچ بي شاخ و دم!

وقتي بيشتر متمركز مي شم به رفتار خودم و طي طريقي كه خير سرم پيشه كردم! ياد گفته ي آجون مي افتم كه مثال مي زنه: "مثل گاو منيوسي!" گاو منيوسي همون گاو حامله ست كه حركاتش رو نمي شه پيش بيني كرد و عموما تحركاتش آرامه اما گاهي مي تونه خطرناك باشه!

قوچ بي شاخ و دم!

حالا بساط منم شده جريان همين خانم گاو... البته با اين تفاوت كه من از نوع بي خطرم و فقط از اين مثال كم تحركي و خاصيت عمل رو آموختم!

اينكه چرا اينطور ي مي گم هم بي دليل نيست! منظورم پس رفتنيه كه احتمالا درش دست و پا مي زنم و البته كه از منظر خودم اينطوري جلوه نكرده! حداقل تا بحال اينچنين برداشتي نكرده بودم!

از جهت ديگه هم وقتي متمركز مي شوم باز روي برخي اعمالم! ياد اون نوسينده اي مي افتم كه نوشته بود بيشتر جوانان ما دچار بيماري خطرناكي شدن به نام خود روشنفكر بيني! يعني اينكه بي داشتن تجربه و علمي در باب مطلبي سخن به زبان مي رانند! و نمي دونم(حالا كه مي نويسم خندم گرفته) آيا منم واقعا دچار چنين بيماريي شدم يا اينكه خير!؟ توضيح اينكه من ۱۰ سالي مي شه تمام وقتم رو صرف برنامه سازي كردم اونم براي بچه ها و چند تايي هم كار مثلا گنده تو كارنامم دارم! و البته با اين تذكر فكر مي مي كنم اوضام بد جوري خرابه!

*****

يه استادي داشتيم كه هميشه مي گفت بچه ها شما همه چيزو مي دونيد! اما موضوع فعال كردن اين دانش هاست ، يعني همون جريان تكون دادن دووگوله و اين حرفا... احتمالا بايد كمي تفاوت قائل شيم بين امروز و ديروز و به قول اون نويسنده اي كه همه چيز رو در گرو تحرك مي دونست بايد كمي تحرك بشتري داشته باشيم ، حد اقل حسن اين جريان آب شدن شكميه كه تو اين يكي دو ساله به ارمغان اومده! منظورم از اينكه جمع بستم رو خيلي جدي نگيريد...

التماس دعا

حسینی پارسا

پروانه نشدم!

سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۶ 13:14
از لارو بيرونم كردن! بي اونكه پروانه باشم!

تفاوت ميون آدما اونقدي هست كه برخي شون حتي نفهمن ديگري چي مي گه! و يا اينكه ديگري چيزي رو نتونه بگه كه اون يكي بفهمه! جريان ما هم احتمالا اينطوريه... البته اينكه تا بحال طوري نتونستم بگم كه همه بفهمن و اين رو اصلا نگذاشتم پاي تفاوت! بيشتر بايست گذاشت پاي كم تجربگي من و اين حرفا! اما در هر حال شايد نشه در اين باب سخني گفت كه بي نقص باشه... در باب اينكه چرا آدمها حرف هم رو عموما نمي فهمن هم ، يادم هست چندين سال پيش دوستي كه حق استادي به گردنم داره گفت: حالم خرابه! گفتم مي فهمم... گفت: هرگز نمي توني بفهمي! گفتم :چرا؟  گفت: چراكه جاي من نيستي!  البته اون موقع بچه تر از حالا بودم ولي خوب فهميدم كه چي گفت! حالا هم اگر گاهي كودكانه قلم مي زنم از سر دلگيري و اين حرفا نيست ،‌بلكه كاملا هوشيارانه است ، چرا كه آدما گاهي بايد چيزايي رو يادشون بره و چيزائي رو نه...  اونچه اينجاست با اونچه كه جاي ديگس بي شك نمي تونه يكي باشه! شايد كمي شبيه هم باشن اما هرگز نمي تونن يكي باشن ،‌چرا كه اون چه اينجاست، اينجاست و آنچه آنجاست ، آنجاست...

التماس دعا

ببینیم همو...

حسینی پارسا
آهاي... كسي اون بيرون هست؟

گير كردم تو پيله اي كه آگاهانه تنديم! دلم داره مي تركه... ديروز قيصر و امروز مادر....

آهاي... يكي نيست... تا ببينه ،‌ تا بفهمه... هر چند اونچه شما مي بيني پيله اي زيباست و آنچه من ، حالا ، مي بينم... ژرفاي تاريكي...

سر ظبط "بي شيله پيله" بودم ، امروز ، كه بابام زنگ زد و گفت بي بي م مرد...

ديروز قيصر و امروز مادر بزرگ...

آهاي... كسي اون بيرون نيست!

التماس دعا

حسینی پارسا
 

صبح بی تو رنگ بعدازظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد؟

جغد در ویرانه می خواند به انکار تو اما

خاک این ویرانه ها بوئی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار ، خویشاوندی دیرینه دارد

 روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم

ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بیقراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد!

عاقبت قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد (قیصر امین پور)

 

التماس دعا

حسینی پارسا

هيس چهارم: لارو موندم!

پنجشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۶ 12:10
لارو موندم ، نيمه راه و ايستا!

لارور شدنم عالمي داره ها! آدم توش مي مونه و نيمه راه ايستا!

و حالا من هم ايستادم در ميان هيسي و پيله اي كه درست كردم و احتمالا حالا قراره درش گير كنم! ديشب عزيزي بهم پيامك داد و گفت دلتنگم، بد جوري دلتنگم... و از اينكه دلتنگي شو برام پيامك كرده شرمنده است!

جوابش دادم: "دلتنگي كه توفيقه! شرم از چي؟" و جوابي ازش نيومد!

فردا آدينه است

التماس دعا

حسینی پارسا
بیوگرافی
چرا دلم نكند تب؟
زمان زمان عجيبي ست!
نفس نمانده به كامم، هوا هواي غريبي ست!
چه رسم عاشقي است اين انتظار مجازي!
تعارفات زباني ، حسابهاي رياضي!
چرا دلم نزند لك؟ ، سايه ها كه دو رنگند!
عشقها که دروغين ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق هاي نه مشتاق ، قلب ها همه بيمار
چرا دلم نكند تب؟
زمانه خانه ي جنگ است
ماندنم ننگ است
نشان ، نشانه ي گندم
بيا دلم تنگ است...
بيا دلم تنگ است...

پارسا، 18 فروردین 87
کدهای وبلاگ

پیشنهاد من برای میزبانی جوملا: