کمی صادقانه تر

یادداشت های سید محمد مهدی حسینی پارسا

اما! حالا دیگر ، دلیل تازه ای نیست!

دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ 14:14

خیل غباران را...

گره نخست!

آن چشم ها را نمی دانم! اما این چشم ها ، حالا از من ، دلیل تازه می خواهند...

Medal Of Honor : Airborne خرید پستی

بعدین گره!

اما بواقع باید چه کرد؟ در قبال این خیل بزغاله گانی که حالا می دانم بزها هم اعاده ی حیثیت خواهند کرد که چرا از ما مایه!

راست می گن بنده گان خدا! هر چه می شود ، به ناحق و به حق که نمی شه گفت! از عصبانیت و حتی گاهی با فکر ، این جانوران دوپای چشم سفید رو می بندن به جماعت شیرین زبانان و زیبا رویانی چون تبار بزغاله گان!

ببخشید این همه بی حیائی من رو که ناگزیر... ناگزیر...  بی ادبانه ترین لحظات عمرم رو ثبت می کنم! این به حساب کم آوردن و این قبیل حالات نیست بلکه شاید به نقطه ی جوش رسیده باشم! و شاید هم نه...  ، از فرط ناتوانی درک حقیقت هزیان می گم!

قیمت شأن آدمی ، هرچند خوب و یا هرچند بزغاله ای مثال همین بزغاله گان چند است تا بخرم!؟ نگو که حالا شان کسی رو نهی کردم!

یاد مرحوم احمد افتادم که گفت:

             تا دست تو را...

                          بدست آرم!

      چه کوه ها...    ،     دریاها....

                                      می بایدم گذشت...   ،   تا بگذرم!؟

   و به قول خودم:

               هان که تو آب حیات منی....

                            چونان که گر بنوشمت جاودانم و افسوس....

                                                   که جاودان نیستی!

و دوستی که گفت:  باید که امید به جاودان باشد که اگر به فنا پذیر تکیه کنی... فنا خواهی شد... دیر یا زود!

 

التماس دعا و بدرود

 

حسینی پارسا

آرمانهای خط خطی من!

پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ 17:13

آنچه بود خوردند و حالا ...

آرمانها اساس استواری عقاید ملت ها و فرهنگ ها محسوب می شوند ، و من اگر حالا در این باب می نویسم منظورم دفاع و یا حمله و یا حتی گرایش نیست! و صرفا از چیزی سخن به میان آوردم که گویا دستخوش بازی بازیچگانی قرار گرفته که حتی با نگاهی ساده به جلوه ی اندیشی شان ، معلوم است که چه در چنته دارند!

یادمه روزی رئیس ستادی گفت: شما اشتباه کردید که پشتیبانی کار رو خودتون دست گرفتید! باید اون رو به ستاد می سپردید ،  چیزی نگفتم اما دقایقی بعد گله کردم که آقای رئیس ستاد ،  فلان بخش توو فلان جریان ، دست ما رو توو حنا گذاشت ، رئیس پاسخ داد: تا شما باشید که کاری رو به ستاد نسپرید!!!

فاصله ی میان دو گفته رئیس ستاد فقط چند دقیقه بود! اما نتیجه یی که من گرفتم ، ترجیح دادن فرار به قرار بود!  درسته که با آدمهای نفهم راحت می شه کار کرد اما سختی کار با این گونه افراد بسیار بیشتر از راحتی اونه!

حالا هم جریان شلوغ بازی های رسانه ای این چند روزه ی اخیر شده مثال همین جریان!  سکو قرار دادن چیزی برای پرش! بی اونکه حتی کوچکترین اطمینانی به مانائی و استواری سکو باشه!  بعضی ها تنها خیال می کنن که شاعرن و بعضی دیگر هم در تصور اینکه سیاست مدارن خواب های آشفته می بینند! به قول مرحوم حسین آقای پناهی " دم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود! بی آنکه بداند حلقه ی آتش را خواب دیده است ، عقرب عاشق! " البته در این مثال لازم به تغییره که جای عاشق رو با "احمق" عوض کنیم!

و این احیانا ، بهترین نوع نگاهی بود که می تونستم به ندانم کاری های دیوانگانی با پز روشنفکری داشته باشم!

فردا آدینه است ، التماس دعا

حسینی پارسا

سین ما!

پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ 12:13

جاده ی آسفالته ی سینمای ایران!

آقا بیا پائین از بالای داربست! تف تو این سینمای ایران! آقا داری بلیط ۱۰.۰۰۰ تومن بخرم؟!  آی... له شدم مردک مگه مریضی؟!  آقا... اینجا چه خبره؟!

اما اینها همه نشان از پویائی سینمائی دارد که جاده اش آسفالت شده ، اما به تازگی! عموما وقتی جاده ای بعد از سالها خاکی بودن آسفالت می شه ، مسافران همیشگی خودش رو برای اقل یه باری جولان دادن می طلبه! حالا حضور یه هوئی همه ی این مسافران ، می تونه ترافیک شدیدی رو بوجود بیاره! حالا اینکه چند نفر از این جماعت قصدش عبور و استفاده بوده در مقابل آنها که برای تماشا آمدند جای تامل داره...

* "این ماجرا متعلق به دیشب ، مقابل سینما بهمن میدان انقلاب است"

به هر حال توقع اینکه مخاطب سینما  ، حال هر سینمائی (به لحاظ ملیت سینما)صریحا بدنبال رسیدن به آن پالایش و تزکیه ی نهفته در درام باشد ، اقل به عقدیه ی من توقعی نابجاست چرا که سینما از زمان بدعتش ، پاپ آرت یا همان هنر مردمی و عموما "هنری عمومی" بوده است اما این گفته تائید کنندی وضعیت مطرح شده در پاراگراف نخست این یاداشت و وضعیت حاکم در محل پاراگراف یک این نوشته نیست!

این بساط هم مثال سال گذشته به پای مدیران این جشنواره ی مقطعی نوشته خواهد شد اما بواقع آیا مسببین این بساط ، مدیران فجر سینمائی و یا مخاطبین آن هستند؟ یا جای دیگری می لنگد؟

دلیل ثبت این مطلب برای خودم هم چندان روشن نبوده!

بدرود ، التماس دعا

حسینی پارسا

وقتی که آسمان را نمی بینی!

چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۶ 11:0

آسمان آبی ست؟!

برای حرف زدن داشتن رمق طبیعیست! و احتمالا توقع بیجائی محسوب نمی شه! گاهی اوقات آدم از سر خوشی بی رمق می شه!  و البته عموم اوقات هم از سر نا خوشی...

اما باید بگم که دوستی دارم با جمله ا ی جالب که در مواقع مختلف تکرارش می کنه! و جالب اونجاست که هر دفعه ای که از اون جمله یادی میشه ، با محتوای بحث ، هم خونی کاملی داره!

حالا هم بد نیست جمله ی اون بنده ی خدا رو به جریان دوگانه ی داشتن و نداشتن رمق تعمیم بدم!  همیشه جریان سومی هست که همه ی مناسبات و پیش بینی ها رو تغییر می ده! البته منظورم بیشتر  جریان های درون کشوری خودمونه!

 جسارتا بنده هم چندان رمقی برای گفتمان ندارم!

دعا بفرمائید.

حسینی پارسا

سلام!

جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۸۶ 16:48
آدینه آمده!

اما برای هر خداحافظی به سلامی دوباره بیاندیشیم...  سلامی که ما و جهانمان را نجات خواهد داد.

سلامی به بلندای صدای دل...

 

آدینه است ، التماس دعا

حسینی پارسا

سلیقه!

پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶ 9:8

تا کور شود هر آن که نتواند دید!؟

باید از سلیقه هامون چشم پوشی کنیم! وقتی بنیان تغییرات اساسی هم بر مبنای سلیقه ی حرضات والاها استواره!  تا کور شود هر انکه نتواند دید؟!  البته پاسخ دهن پرکنی یه! ولی فرقش اینه که خاموشی این دهان نه بخاطر تو دهنی خوردنه! بلکه از سرکوفت خوردن ، نه... ببخشید سرکوب شدنه!... به معنای واقعی کلمه ، سرمنشع گرفته و این مغز بوده که از فرط نگرانی و گوشه گیری و یا حتی گاهی هم ترس و پاره اوقاتی هم حیا! فرمان سکوتی تلخ رو به دهان و زبان و بیان و حتی قلم! صادر کرده... به طوری که این اقدام بنیان هر مکانیزمی رو از کالبد می ترکونه!  سادش می شه اینکه: " کوچیک شدم... خیلی کوچیک شدم... " و این تازه ابتدای رشد جوانه ای یه... که توو یه چشم بر هم زدن می شه باوباب و همه چی تمومه! پایانی تلخ... برای حتی ۵۰ سال تلاش خالصانه....  که چی؟ که سلیقه حرضات! درون تهی یه والا ، اینطوریه!

می گه: اونی که از درون قرص باشه! توپم تکونش نمی ده! اما هر خلقی روزنه ای برای نفوذ داره ، آهن ذوب می شه و سنگ می شکنه!  آدم و احساس و عقل دیگه پیشکش...

باید به قول اون بنده ی خدا ، برای روزنامه پیام تسلیتی بفرستیم... یا اینکه چه می دونم! یا اینکه هیچی...  "بت می گم ساکت...  -برو گمشو...  من گم شم؟ حالا حالیت می کنم!  -هوم... هوم.... او... خس خسس .... 

.............................................................

 

حسینی پارسا
بیوگرافی
چرا دلم نكند تب؟
زمان زمان عجيبي ست!
نفس نمانده به كامم، هوا هواي غريبي ست!
چه رسم عاشقي است اين انتظار مجازي!
تعارفات زباني ، حسابهاي رياضي!
چرا دلم نزند لك؟ ، سايه ها كه دو رنگند!
عشقها که دروغين ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق هاي نه مشتاق ، قلب ها همه بيمار
چرا دلم نكند تب؟
زمانه خانه ي جنگ است
ماندنم ننگ است
نشان ، نشانه ي گندم
بيا دلم تنگ است...
بيا دلم تنگ است...

پارسا، 18 فروردین 87
کدهای وبلاگ

پیشنهاد من برای میزبانی جوملا: