سرد است
دلم سرد و سرم سرد و نگاهم
سخت پژمردست.
به گوش پاسبان شهر می خوانم...
که شب گردِ سحر پیوند، هم مردست!
بجمب راهب ، بگو کاتب
که است غائب؟
که چُون مستان
در این سرمای انسان سوز و آنسان ساز...
نگهبان هم
نوای مرگ سر دادست.
مرنجانم در این بیقوله ی رنگینِ پیمودن ،
مرقصانم...
که جانم سخت فرسودست!
دلم تنگ است ، سخت تنگ است
خدای ریشه و امید...
نگاهم کن که مقدارم ، دگر امشب
میان گام ها ، چنگست!
پارسا
دهم خرداد 1385 ، پارک رازی ، تهران
در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود....
از گوشه یی برون آی ای کوکب هدایت...
خیالتونه! دل عاشق چی جوری اونقده می تپه تا می ترکه؟
یا لطیف
تو همون حس غریبی که همیشه با منی ...
تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی ...
تو امید انتظاری تو دلای نا امید ...
مث دیدن ستاره تو شبای ناپدید ...
چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور ...
هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور ...
با تو ام با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی ...
می دونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی ...
مث لالایی بارون تو کویر بی صدایی ...
تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هایی ...
تو همون حس غریبی که همیشه با منه ...
تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی ...
تو امید انتظاری تو دلای نا امید ...
مث دیدن ستاره تو شبای نا پدید ...
عمری یه دلم گرفته گله دارم از جدایی ...
غایب همیشه حاضر، تو کجایی تو کجایی؟؟؟؟
الهم عجل لولیک الفرج
گاهی اوقات فکر میکنم فلسفه ی وجودی این امام زاد ه ها چیه؟ و احساس میکنم همین که وقتی بهشون پناه می بری آروم می شی بهترین پاسخ خواهد بود...
سری به امام زاده زید زدم و بیشتر از فضای این امام زاده چیزی که آرومم می کرد آدمهایی بودند که بی آلایش به اونجا پناه آوردن بودن و بی ریا بلند بلند می گفتن: یا امام زاده زید.... آدمهایی که سادگی شون به همه چیز زندگی تو این دنیا می ارزه! گاهی که دلتون هواش دلتنگی بود سری به آرامگاه نوادگان پیامبر بزنید که نهایت آرامش رو تو اونجا تقسیم میکنن! و فراموش نکنید که فلسفه ی وجودی اونا همینه که تو آروم باشی!
گدائی دوستی...
گفته اند، گر معرفت دهندت بفروش کیمیا را... گر کیمیا دهندت بی معرفت گدائی...
اما به قول حاج عباس! هنوز هستند کسانی که آدم در معیتشان احساس جاری خون در رگهایش را حس کند...
دوستان! دوستانی که روزی فریاد دوستی سر دادند حالا هر یک در کناری جاری جریان خویشند و ما با خویش در خویشتن... اینها که گفتم همه از جاری رود روزگار است اما با همه ی قدرتش... تاثیری در تفکری که میداند کجا می رود ندارد! و به قول اون بنده ی خدا که کاره ای از این دیاره!: خیلی ها حرف ما را می فهمند به شرط اینکه براشون توضیح بدی! اما اونقدری گرفتارن که فرصتی برای توضیح نیست و ما تا آخر در خلعی از جنس بدبینی باقی می مونیم...
حالاست که می فهمم امیر کوچولو چرا هفت تا سیاره رو لاجرم طی کرد دنبال دوستی که شاید پیداش کنه و اونو بفهمه! و اینکه اون چرا اون روباه رو اهلی کرد! و چرا اون گل کوچولو و تنها آدمها رو از فرط بی ریشگی شون! مسخره می کرد!
دنیای ما از فرط کوچکی بزرگ شده و از فرط بزرگی کوچک... بدرود.
روزگاری علی شریعتی گفت نگذارید قربانی زن بودنتان شوید و حالا شاید این گفتار جایگزین خوبی باشد که:
نگذارید قربانی آدم بودنتان شوید!...
***