کمی صادقانه تر

یادداشت های سید محمد مهدی حسینی پارسا

گریستنی برای فردا 28

چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵ 12:51
این همه از بهر چه اینجا شدند!؟

صالحان و صلح! امان و صد امان... افتخاری برای دو عمراست و پایدار... و ما آدینه های را منتظرانیم تا که خورشیدی نو ، از مشرقی دیگر طلوع کند.... یک آینه آینه! یک جهان طنین و انا المهدی هل من ناصر...

عاشورا هم گذشت و همچنان پرچمی سرخ... مزین است به عطری از جنس مظلومیت... تزئینی که ننگ انسان خاکی را به ضمیر ناگزیر زمان حک کرده و تاریخ شرمسار از خبطی که روزگاری جانوری از نسل انسان مرتکب شده اما روزی کسی به قصد حذف آن پرچم سرخ نه از کربلا بل از جهان... حلول می کند و آفتاب را از شرمساری هماره ی خود بدر خواهد برد.

اینجا جمکران است...

الهم عجل لولیک الفرج...

حسینی پارسا

گریستنی برای فردا 27

سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵ 11:32

من این شهر رو دوست ندارم!

 

 

من این شهر رو دوست ندارم چراکه مردمش رو نمی شناسم!

من این شهر رو دوست داشتم... چرا که روزگاری چند تایی از مردمش رو می شناختم!

من تا وقتی مردم این شهر رو دوست نداشته باشم چطور می شه دوسش داشته باشم؟

 

آهای.... آهای.... آهای.... آهای.... آهای.... آهای.... آهای.... آهای.... آهای....

من این شهرو دوست ندارم..... من این شهرو دوست ندارم.....  می خوام برم .... می خوام برم ....  هیشکی نیست با من دوس بشه؟ هیشکی نیست با من دوس بشه؟ هیشکی نیست با من دوس بشه؟ هیشکی نیست با من دوس بشه؟

 

عجب شهریه!؟ تیز و تیز و شور شور و تند تند... ، مردمشم که هیچ قوه ی تخیلی از خودشون ندارن و هرچی می شنون بی اونکه کم و کاستی کنن تکرارش میکنن!

 

حسینی پارسا

گریستنی برای فردا 26

سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵ 11:27

تو را ای کهن بوم و بر دوست ندارم!

 

 

حالا من یک خائنم! و اگر میگفتم: تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم می شدم یه فرزانه ی تمام و عیال! و این درست همون چیزیه که تاکنون بسیاری از آدمها رو خسته کرده تا ول کنن و برن دنبال مامنی که اقل اونها رو بفهمه! و تازه بعد از این هجرته که میشن بی ظرفیتِ فراری که به میهن خودش پشت کرده! غافل از این که دیگه میهنی نمونده تا وطن بشماریش و شعارشون میشه: فرهنگ ایران وطن من است!

له شدن آدمهایی که حتی صدای شکستن استخانهای ایستادن کمرشون رو به خوبی شنیدن و سکوت!

خراب شدن اونهایی که ابر و باد و مه وخورشید و فلک زمینی، همه و همه دست داده بودند تا از راه بدربشن و جالب اینجاست که این حرفا رو کمتر خواننده ای درک می کنه چرا که تنها زمانی توان فهم می یابی که در جایگاهش باشی و این نکته در یک آن ممکن نیست!

چند روز پیش دوستی اس ام اس زد که فلانی : قبول شکست همیشه با اندیشه ی شکست شروع می شود!

 

و آیا من شکست خورده ام؟....

 

حسینی پارسا

گریستنی برای فردا 25

سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵ 11:24

رویای خیس من!

 

 

یادم نمیره ! هرگز... داشتن از گشنگی میمردن! سعی میکردم آب تو حلقشون بریزم آروم آروم! اما اونا فقط به خاطر اینکه گاهی به خاطر نا آشنائی با آب! تو گلوشون می شکست سرم داد میزدن و ناسزا می گفتن!

مردم! از اینکه اینقدر گفتم ببخشید.... خسته شدم! تو رو خدا ببخشید!

 

حسینی پارسا

گریستنی برای فردا 24

یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵ 19:6
هوای دنیا ابریست!

هوا ابری بود ، بد جوری دل آسمون گرفته بود! چونکه پائیز بود و هر وقت پائیزه دل آسمون و آدم گرفتس! گیرم که ما تاب پائیزو نداریم و تحمل ریختن برگارو! اما به هر حال آسمون بد جوری دلش گرفته بود!

اما:

هنگام آن است

                   تا دندانهای تو را در بوسه ای طولانی چون شیری گرم بنوشم....

                                  تا دست تو را بدست آرم

                                                         چه کوه ها ...

                                                                            چه دریاها ....

                                                                                  می بایدم گذشت تا بگذرم؟

 

 

حسینی پارسا

گریستنی برای فردا 23

یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵ 18:53
به کجا چنین شتابان!؟

توی تاکسی بودم که رادیو گفت احمدی نژاد الهام رو برای وزارت دادگستری پیشنهاد کرده! با صدای بلند خندیدم! ناخواسته بود! راننده که براش جالب اومده بود پرسید مگه میشناسیش؟ گفتم رئیس دفترش بوده! گفت خوب! گفتم مملکت گل و بلبل! گفت یعنی چی؟ گفتم توی این دولت انگار کمبود مدیر هست! که دربدر دنبال آدم می گردن تا وزیر و وکیل بشه!!! خلاصه طرف نیم ساعتی بحث کرد و تهش به جائی نرسید گفت:

 رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون!

آخه من موهام بلنده! و مجبورم ببندمش! به هر دلیل!

پیش خودم گفتم عجب قاضی این کاره ای بود طرف!!!!

حسینی پارسا
بیوگرافی
چرا دلم نكند تب؟
زمان زمان عجيبي ست!
نفس نمانده به كامم، هوا هواي غريبي ست!
چه رسم عاشقي است اين انتظار مجازي!
تعارفات زباني ، حسابهاي رياضي!
چرا دلم نزند لك؟ ، سايه ها كه دو رنگند!
عشقها که دروغين ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق هاي نه مشتاق ، قلب ها همه بيمار
چرا دلم نكند تب؟
زمانه خانه ي جنگ است
ماندنم ننگ است
نشان ، نشانه ي گندم
بيا دلم تنگ است...
بيا دلم تنگ است...

پارسا، 18 فروردین 87
کدهای وبلاگ

پیشنهاد من برای میزبانی جوملا: