کمی صادقانه تر

یادداشت های سید محمد مهدی حسینی پارسا

شرط عشق!

مثل ، مثال رنگ گندمه و قراره سر ساعت...

کشف قشنگیست وقتی ، قرار رو قرار دونستیم و اذان رو ازآن!

 قرار ، قراره که آدم قرار می گیره... و وقتی هر روز سر ساعت میعاد من و توست ، دلم از یک ساعت پیشش واسه قرار ، بی قراری می کنه...

واسه خاطر اینه که اهل قرار ، ساعتی قبل از اذان بیدارند و همه ی وجودشون ، دلمشغولیه واسه شیفتگی و شیوه ی دیدار...

ای صبا! از من به اسماعیل قربانی بگو...

زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست!

 

حسینی پارسا

لیبل شهادت ، درمان درد نیست!

جمعه ۱۵ آذر ۱۳۸۷ 1:19

امروز رسانه ی ملی از مسیری بازگشت که بی تردید جز ترکستان راه به جائی نمی برد... ، بسیار عجیب البته! چرا که معمولن مدیران ما در فرار رو به جلو استادند! گرچه که از منظر من این اقدام نیز چیزی جز نوعی فرار نیست ، اما شاید بتواند به جبرانی دست دهد که مانع از فورانی سخت گردد! فورانی به حق که بی تردید هر انسان آگاهی بروز آن را تصدیق و تائید می کند...

امروز ۱۵ آذر ماه است ، سالروز سقوط پرواز سی ۱۳۰ و فقدان ۱۰۴ انسان ، خرده نگیرید اگر از واژه ی شهید بهره نبردم! چه من بگویم شهید و چه نگویم مگر فرقی در جایگاه و اجر آنها می کند!

مدتی پیش در اجرای مراسم هزاره ی طلوع در نظر داشتم از جمله ای استفاده کنم که تکلیف را روشن می کرد ، اما آنچه مانع از ادای آن شد حقیقتن هراس از آن بود که در آن برهه از زمان تازه شدن داغ بچه ها اسباب عصبانیت و خدای ناکرده بروز ناراحتی شود! آن زمان همه ی ما دلگیر بودیم و از آن دلگیری به شدت عصبانی که انصافن آن عصبانیت هم به حق بود ، چرا که اوج بی توجهی برخی همچون مهندس ضرغامی رئیس رسانه ی ملی و اطرافیانشان و البته آدم های دیگری در ارشاد کارد را به استخوان رسانده بود و همین شد که نگفتم...

اما حالا وضعیت کمی متفاوت تر است ، رسانه ی ملی گوئی به این مهم پی برده که "فرار رو به جلو" که حالا دیگر به تاکتیکی احمقانه برای دفاع از خود مبدل شده ، رفتار موثری برای برخورد با این گاف بزرگ نیست و بلکم حواس ها را بیشتر جمع می کند! و از این رو پرده ی معروف سکوت را از واقعه ی دردناک سی 130 برداشته است و شبکه های مختلف این رسانه بشکلی ویژه آن واقعه ی تلخ را یاد آوری کردند...

خب این بسیار خوب است و نه تنها بنده ی حقیر بلکه اطمینان دارم همه ی بازماندگان آن عزیزان هم از این اقدام متشکرند اما این همه ی ماجرا نیست!

قانونی وجود دارد که چنین جانباختگانی را شهید می شناسد ، حکمی قانونی که وجاهت شرعی هم دارد ، پس بچه های سی 130 و بچه های عرفه و حتی بچه های پرواز ایرباس ۶۵۵ هم شهید محسوب می شوند.

لیبل شهادت ، درمان درد نیست!

در مورد شهدای عرفه که تکلیف روشن است ، یعنی اینگونه می نماید که موتور هواپیما به هر دلیلی که مهم نیست خاموش شده و علی علی... ، تاره! سردار بزرگ حاج احمد آقای کاظمی عملن عاشق شهادت بوده و طبعن به تبع آن دیگر همراهان ایشان هم همینطور و از سوی دیگر ایشان همگی نظامی بودند و یک نظامی با جان خویش معامله می کند و جان در مسیر توفیق کشور تقدیم... در باب شهدای پرواز ایرباس ۶۵۵ هم که تکلیف را آمریکایی ها خودشان روشن کرده اند ، آنها مورد حمله ی دشمن قرار گرفته بودند و به همین دلیل همگی شهید خواهند بود و این گفتمان ندارد! حالا اینکه چرا ما همچنان و هر ساله بر علیه آن دشمن طرح دعوی (حداقل رسانه ای) می کنیم هم که روشن است ، آمریکایی ها وحشی گری کرده اند... اما در مورد بچه ها ی سی 130 با وجود تعدادی وجه اشتراک باز هم وضع فرق می کند!

1- اینها نظامی نبودند

2- اینها سردار کاظمی و همراهان نظامی ایشان نبودند

3- اینها به قصد شهادت خبرنگار نشده بودند و اقل برای شهید شدن به آن مانور نمی رفتند

4- به آنها حمله صورت نگرفته بود و مهمتر آنکه در مواجهه با دشمن نبودند

لپ کلام اینکه خطای انسانی و یا خطای سیستمی باعث جانباختن آن ها شد ، بنده از طرح این سوال که آیا قربانیان خطا هم شهید محسوب می شوند یا خیر می گذرم ، چرا که بی تردید چه ما آنها را شهید محسوب کنیم چه نه تاثیری در شان و جایگاه آنان نزد خداوند مهربان نخواهد داشت! اما ذکر این نکته ضروری است که وینسز هم از خطای انسانی و سیستمی نام برده بود! آن ها عامل اصلی حمله  را خطای رادار در شناسائی هواپیما و در نهایت خطای انسانی معرفی کرده بودند و  این ما (ایران) هستیم که به عنوان اولیای دم و مدعی العموم این مورد را نمی پذیریم!

حالا یک وجه تشابه! اولیای دم شهدای سی 130 هم عدله های مربوطه را نمی پذیرند! البته ایرانی بودن خطاکار نکته را دردناک تر کرده است!

بگذریم! بنده قصدم موشکافی در شمایل سقوط نیست و البته قبلن در "یاد داشتی" با اتکا به مستندات به شبهه های موجود در مسیر رسیدگی به پرونده پرداخته ام و هدف از ارائه ی این یاد داشت صرفن اشاره به این نکته است که آیا "اعطای لقب شهید"  همه چیز را جبران می کند!؟ بعید به نظر می رسد! "اینکه ما خطای خود را در پشت لیبل شهادت مخفی کنیم" که حل مسئله نیست! با این کار شان نظری شهادت را در اجتماع زیر سوال می بریم و جز این خطای برآمده از خطا آیده ی دیگری نصیبمان نخواهد شد...

چه فرقی می کند که خطای انسانی را چه به عمد و چه غیر عمد یک ایرانی صورت دهد یا یک امریکائی! گرچه که اگر خطاکاران آمریکائی بودند به لحاظ روانی درک آن ممکن تر بود اما خطا خطاست که در هر دو صورت به فاجعه می انجامد، به مرگ و خانمان سوزی عده ای می انجامد، فارغ از اینکه آن عده مهندس باشند ، دکتر باشند ، کارگر باشند و یا خبرنگار! عده ای بچه یتیم می شوند ، عده ای همسر بیوه و عده ای مادر و پدر و برادر و خواهر داغ دیده و یک جامعه آشوب و هراس که در نهایت چه چیز باعث شد هواپیمائی در وسط شهر سقوط کند و عده ای از بین بروند! مهم چرایی خطاست که هنوز طرح آن در میان آحاد اجتماع وجود دارد!

بی تردید این سوال تا زمانی که پاسخی برایش ارائه نشود همچنان باقی است و قدمت آن جز دامن زدن به سوءاطمینان بیشتر اجتماع نسبت به حکومت ، آیده ی دیگری نخواهد داشت!

به نظر می رسد حالا که رسانه ی ملی بازگشته ، بهتر است به واسطه ی کثرت شهدای خود به عنوان اولیای دم حقوقی ، مسیر صحیح پیگیری وضعیت پرونده را پیشه کند تا تکلیف این شبهه ی بزرگ یکسره گردد.

بنده بارها از خانواده های شهدای سی 130 شنیده ام که بیشترین ناراحتی شان از آنجا آب می خورد که حکومت حتی از یک عذرخواهی خشک و خالی هم سرباز زده! آنها معتقدند که اگر خطائی رخ داده که بی شک رخ داده ، خطاکار باید مسئولیت خطای خود را بپذیرد و حکومت نیز برخورد کند تا از امکان وقوع مجدد اینگونه خطاها کاسته شود ، همین و بس! این که دیگر تضادی با امنیت ملی ندارد! خانواده های مذکور هم طلب دیگری ندارند...

 

حسینی پارسا

يك صلواتي ديگر!

دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۷ 23:50
وقتي كه همه چي مدرن مي شود اما ادبيات سنتي باقي مي ماند ، ما می مانیم وتكليف پرتقال فروش!

بعد از "ون" صلواتي ، حالا "بلوتوث" صلواتي!

انصافن در این باب حرفی برای گفتن ندارم!

گواراي وجود!

 

حسینی پارسا

بیراهه

سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷ 11:22

وقتي

تقوا ، به چالش كشيده مي شود!

بيراهه ها

به سرمنزل مقصود

مي رسند!

 

اين خوب است!

براي چون مني كه سالهاست...

 بي راهه مي رود!

 

از همآن شب ، كه بي راهه رفته بوم ،

و او ،

دستم را گرفته بود...

و مي كشيد!

 

گفتم كه زين بعد

همه ي عمرم را

بيراهه خواهم رفت...

 

وخرسند مي شوم

كه در بيراهه ها

مشق عاشقي كنم!

 

پارسا / 8 آذر/ 87 – قبل از ظهر

حسینی پارسا

باز هم خاطره ها

سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ 22:42

آذر ماه

حالا ديگر سه سالي مي شود كه من آذر ماه ها را درست و حسابي و لحظه به لحظه مي خوانم! آذرماه از ابتدايش تا نيمه هراس از سقوط و انفجار ، بچه هايي بي بابا ، زن هايي بي همسر ، پدري و مادري بي فرزند... انصافن هراس عجيبي ست اين هراس ۱۵ روزه ي من...

از نيم تا انتها هم بغض مانده در گلو با قدمتي كه حالا سه ساله است و پس مانده هائي از اشك و سكوت... كه از گوشه هاي لب ، از فرط ناتواني گونه و دل بي هوا سرازير مي شوند... تا گذشت زمان به رسم هميشگي فراموشي دوباره بار آرامم كند! و اين چه آرامش دردناكي ست...

هزاره ي طلوع

امروز ميهمان ناخوانده ي صدا و سيما بودم ... مامني براي ياد آوري انبوه بي معرفتي هاست اين مكان! اما امروز رفته بودم به تماشاي معرفتي شجاعانه! براستي كه ديدن دارد گل در بيابان!

جمشيديفرزاد جمشيدي ، همان مردي كه دعوتنامه را باز نكرده بسته بود ، در ميان انبوه كم لطفي هاي مردمي از جنس سياست چنان شجاعتي به خرج داد كه به خيالم ابدي شد! ماجراي ابدي شدن را كه گفته بودم؟! "وقتي مادر شهيدي آدم را دعا كند ، آدم ابدي مي شود" و امروز فرزاد جمشيدي همان جوان خوش اخلاق كه هميشه در جواب سلام مي گويد: "سلام بر شما" ، بجاي عده اي ديگر ، تلاش كرد دلي بدست آرد...

فرزاد را صدا كردند كه برود هديه بگيرد ، رفت ، گرفت اما هديه ي اجرا هاي سحرش را به رسم احترام و معرفت ، در مقابل چشمان مديران رسانه ي خوش غيرت ملي تقديم كرد به خانواده هاي شهداي پرواز سي ۱۳۰ ،  آن را به همسر شهيد واعظي داد كه گفته باشد ارتشي و رسانه اي فرقي ندارد!

او شجاعانه گفت : صندلي ها خالي بودند وقتي براي شهداي رسانه هزاره روز گرفتيم... سكوت حاكم شد ، من به چشمان عده اي نگاه مي كردم كه روي صحنه خشكشان زده بود و جمشيدي  ادامه داد ، دوست دارم براي همسر شهيد واعظي طوري دست بزنيد كه باورش شود اينجا ، روي اين صندلي ها ، بهترين دوستانشان نشسته اند...
همه دست زدند ، اول براي شهيد واعظي و همسرش و بعد براي فرزاد جمشيدي

به خاطر اين تلنگر موثر  دست فرزاد جمشيدي را مي بوسم ، او مرد شجاعي است...

اما

تا نیمه ی آذرماه  ۱۶ روز باقیست و رسانه ی ملی همچنان کج خلقی می کند! امروز به آقای میر باقری گفتم ، اين شهدا متعلق به شما هستند ؛ گفت تاملي مي كنم و با شما تماس مي گيرم...

من حالا ، درست مثال چند ماه پيش منتظرم تا تماسي حاصل شود ، هر چند ، چند ماه پيش اگر تماسي هم گرفته شد براي سين جيم بود! بايد ديد اين بار چه مي شود!

التماس دعا

حسینی پارسا

نویسنده: تینا
پنجشنبه 23 آبان1387 ساعت: 16:33
فاصله ها و کدری ها سرچشمه رفتارهای خودمان است...
اما حس تملک حسی است سرشار از لذت...
تملک به چیزی که حس می کنی تنها برای توست
می شود این حس را نه برای درهم و دینار داشت بلکه در
زندگی
خدا
عشق
همسر
فرزند
و...
حس کرد

اجازه بدید با یک شعار آغاز کنم!

" هنر آن است که با وجود حس تملک ببخشی... "

اما این تنها یک شعار است که آدم ها برای رازی کردن خودشون و یا حتی گاهی برای دست تکون دادن و جلوه گری سر میدهند!

شما حقیقت رو گفتید:
"فاصله ها و کدری ها سرچشمه رفتارهای خودمان است..."
"اما حس تملک حسی است سرشار از لذت..."

نه تنها فاصله و کدری و بلکم نفرت و حتی عشق ورزیدن و بخشش هم آبشخور از رفتارهای ماست ، بله رفتار... اما آنچه به " رفتار " مي انجامد همان چيزي كه شما را وادار مي كند براي اين تفكر كه :"فاصله ها و کدری ها سرچشمه رفتارهای خودمان است..." و همان چيزي كه شما را مجاب مي كند براي اداي اين نگرش كه : "اما حس تملک حسی است سرشار از لذت..."

آنچه ما را وا مي دارد به كنش چيزي نيست الا زير متن انديشي و اعتقادي ، آن كس كه مي بخشد هم بنا به زير متني بخشيده! و اين چيزي نيست الا رهيدن از حس تملك...
همسر ، فرزند ، عشق ، زندگي ... همه ي اينها جزيي از محسوس ها هستند كه باهمه ي نگرش معنوي شايد بتوانند به ماورايي محسوس مبدل شوند و اين مي شود كه انسان نگرش معنوي پيدا مي كند ،‌ عشق مي ورزد ، عاشق مي شود و شايد گاهي هم ببخشد تا در قبال آن بخشيده شود... اينها همه در نهايت مي شوند ماوراء اما ماورائي محسوس و اين در صورتي است كه " آگاهي " آدمي را به ماوراء نامحسوس ، وراي فطري و خدائي ميهمان مي كند... آنچه آن مرد عالم در باب هندوانه و رهيدن از حس تملك گفته بود از جنس ماوراء نامحسوس بود يعني دست يافتن به ماورائي فطري ، يعني رهيدن از قيل و قال مصلحت انديشي و فرمول هايي كه سر و تهش در بهترين حالت كلاهي است بر سر حقايق ، كلاهي است بر سر مرزهاي فطري و در نهايت ايجاد يك پروفايل براي دور زدن و پيچوندن...

پترس در كلامي مي گويد:
 آن گدا از تو طلب كرد و تو سكه اي بخشيدي! گدا راضي شد و رفت و تو هم باليدي كه سكه اي احسان كردي! درد وجدانت آرام گرفت اما " آيا اين همه ي مسئوليت تو در قبال او بود؟"

پس بگذار آن شعار اصلاح شود:

" هنر آن است كه بي حس تملك ، دوست داشته باشي اما ببخشي..."

وقتي مي تواني از گناه همسر ، از بد اخلاقي فرزند و نكوهش جاري زندگي بگذري كه حس تملك بر تو احاطه نداشته باشد ، وقتي براحتي و با لبخند و بي غرض به رفتاري ناپسند پاسخ مي دهي كه از غرور شكسته شده ، از  آب ريخته شده ، در عين آنكه دوستشان داشته اي مي گذري و كيفيت اين "رفتار" اين "گذشت"  ريشه در " حس تملك و رهيدن از آن دارد".

مگر ميان درهم و دينار و دلار و تومان و هندوانه و "زندگي و همسر و فرزند و... " چقدر فاصله است؟ فاصله اي به قدر يك تار مو با اين تفاوت كه مو ديده مي شود و اين ناديدني است...! فاصله اي به قدر "درك" و    " آگاهي " ، ميان "شهوت! و شهوت" و جنس اين لذت... ، لذت بخشش و لذت تملك ، چقدر فاصله هست؟!  فاصله ي به قدر " آگاهي" كه هيچ ميزاني براي سنجشش نيست...

جان به جان انسان خاكي كني ، خاكي است... و بس...


التماس دعا

 

حسینی پارسا
بیوگرافی
چرا دلم نكند تب؟
زمان زمان عجيبي ست!
نفس نمانده به كامم، هوا هواي غريبي ست!
چه رسم عاشقي است اين انتظار مجازي!
تعارفات زباني ، حسابهاي رياضي!
چرا دلم نزند لك؟ ، سايه ها كه دو رنگند!
عشقها که دروغين ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق هاي نه مشتاق ، قلب ها همه بيمار
چرا دلم نكند تب؟
زمانه خانه ي جنگ است
ماندنم ننگ است
نشان ، نشانه ي گندم
بيا دلم تنگ است...
بيا دلم تنگ است...

پارسا، 18 فروردین 87
کدهای وبلاگ

پیشنهاد من برای میزبانی جوملا: