باید دلمان را بگیریم! و قاه قاه به دنیا بخندیم! امروز از دفتر ستاد شهدای رسانه ، ميدان وليعصر ، كه به سمت فرهنگ سراي بهمن مي رفتم ، ناگزير تاكسي گرفتم! راننده اش آدمي بود مشتي! وقتي فهميد داريم چكار مي كنيم! سر درد دلش باز شد كه من مدتي در بنياد جانبازان بودم ، زمان فلان مدير! آقا به جانبازا نمي رسيدن! يه روز رفتم به مدير و گفتم ، آقا! بيا از اين بابا كه دو پا نداره بپرس ، تو بدون پا ، چطور از جنوب تهران آمدي اينجا؟ مدير گفت: به من چه! مگه براي من پاشو داده؟! براي خدا داده ، خدا بياد ازش بپرسه!!! قاطي كردم و گفتم: آخه مردك! پاهاي اين بابا ، حالا پايه هاي ميز توئه!
بايد دلمان را بگيريم و قاه قاه بخنيدم به اين دنيا ي نا بسامان! اي كاش اين همه مدت وقتم را هدر نمي دادم براي هماهنگي چارتا آدم بدرد نخور! انصافا همه ي تلاشم اين بود كه يه وقت عدم حضور اين چارتا آدم بدرد نخور باعث تشديد دلگيري خانواده هاي شهداي سي ۱۳۰ نشه! اما اين چارتا آدم بدرد نخور ،بدرد نخور تر ازاين حرفا بودند! كه بفهمند خون ، حالا هر خوني ، خون شهيد يا ديگري ، پاك شدني نيست! به قول بچه تر ها ، خودتون خواستيد كه آبروي دست كاري شدتون ، بيشتر دست كاري بشه!
از ۱۰ - ۱۲ روز پيش شايد هزار بار تماس تلفني داشتم و درست در دقيقه ي ۹۰ ، آقاي وزير ارشاد پوزش طلب كرد! ، آقاي معاون وزير جلسه ي فوري براش پيش اومد ، آقاي ضرغامي نشد كه بياد! و .... ، اما بجاش دو نفر زنگ زدن كه تو كي هستي؟! چرا اينكار رو مي كني!؟ مجوز داري يا نه!؟
اي كاش اين هزار بار تماس رو صرف آدمائي مي كردم كه ارزش داشت دنبالشون بدوئي!
بايد به اين دنياي خنده دار ، قاه قاه خنديد! به قول فرزاد جمشيدي ، تك تك اون صندلي هاي خالي ، نمودار آدم هائي رو ترسيم مي كرد كه از فرط بي مقداري و بي غيرتي خودشون رو زده بودند به كوچه ي علي چپ!
اما آنچه مي ماند ، ابديتي است كه آن مادران شهيد به ما هديه كردند! از اين بابت كلاهم را مي اندازم هوا...
التماس دعا
آخرين دقايق هزارمين روز پرواز سي ۱۳۰
نمی دانم! شاید آنچه مرا در این گونه مواقع تنها نگاه می دارد ، کم لطفی خودم باشد به خودم! خودخواهی ام باشد! که نمی توانم آنچه را که عاشقش هستم به دیگری واگذارم!
حالا که می نویسم عرصه برم تنگ است! تنها هستم و در مقابل کوله باری از نگرانی! که نکند نشود! یا اینکه بد بشود! در انبوه توقعاتی که بی تردید ، به حق از من می رود که اقل حالا که آستین بالا زده ایم! باید که یکتا باشیم! با همه ی این اوصاف ، با وجود همه ی نگرانی ها! با همه ی تنهائی! دلم روشن است که خوش خواهیم درخشید...
امروز بزرگداشت بچه های سی ۱۳۰ ست ، بزرگداشت شهدای اصحاب رسانه در هزارمین روز آن پرواز ابدی... ساعت ۱۷ تالار شهید آوینی ، فرهنگ سرای بهمن
دعا بفرمائید... لطفن!
در عصر وارانه اي زندگي مي كنيم! آنقدري كه از فرط تجمع خون در سرها! عده اي قاطي كرده اند و نابخردي را با عقيده اشتباه گرفته اند!
براستي در اين جامعه چگونه مي شود زيست!؟
درمملكتي كه عمده ي مديرانش ، استادند! البته در كشتن انگيزه و لهيدن فكرو ذبح انديشه! در مملكتي كه جهالت در ژرفاي بنيانش سرگرم قصابي است! در جامعه اي كه هيچ چيز سر جايش نيست! و همين عمده اساتيد! بي مهابا با دست بر طبل جنگ مي كوبند وبا دهان از صلح سخن مي گويند! بي شيوائي سخن! كه اقل آدم باورش شود كه اين ها اينكاره اند!
براستي ميان كياست و جهاد چقدر فاصله است؟!
در مملكتي كه عده اي گوئي كه مغز خر خورده اند! بي آنكه اقل باربري را از او آموخته باشند! مي خورند و به بستر مي روند و گاهي هم به مستراح! و در اضافه ي وقتشان اورد ناشتا مي دهند كه ما چنانيم و آنان چنين! تا به كي بايد جورجهالت كساني را كشيد كه فرق بين بزغاله و روشن فكر را حذف كرده اند!
اما در اين برهه ي شير در شير! كسي مي آيد و به هر قصد! كه اصلا مهم نيست! خودش را به مسلخ مي برد!
حالا چه مهم است که این اساتید ، داد بزنند!؟ بگذارآنقدری داد بزنند که باد کنند! چه مهم است؟! بگذار بگویند ، هزینه ی الکی کرده! آخر نمی فهمند که! نمی دانند میان دوغ و دوشاب فاصله هاست! نمی دانند! آن ها انساندوستی را هم ، از فیلتر سیاست و مصلحت اندیشی رد می کنند!
این رفتن به مسلخ ، به عقیده ی من نوعی شهادت است! به نظر می رسد ، مشائی می داند که چه کار می کند!
"توفیق شهادت نصیب هر کس نمی شود" این جمله ای است که بارها شنیده ایم ، چرا که برای شهادت باید که شاهد بوده باشی! و هرکس شاهد نبوده باشد ، شهید نخواهد شد...
می روی که هنر کنی و بیآفرینی و شهید می شوی! ، این می شود شهادتی هنرمندانه! توفیق هنرمندی نیز نصیب هرکس نمی شود ، چرا که برای آفرینشن هم باید که شاهد بوده باشی! و اینجاست که دو توفیق را یکجا بدست می آوری و می شوی پرنده!
پس نه به خاطر غروب! نه بخاطر آفتاب! نه بخاطر ابر... و نه حتی بخاطر آسمان و پرواز!
به خاطر فریادی که در آخرین لحظه سر دادی...
به خاطر آشتی!
به استقبال هزارمین روز پروازتان می رویم!
هزارمین روز سقوط هواپیمای سی ۱۳۰
هزارمین روز پرواز بچه های رسانه
جمعه ، هشتم شهریور ماه ، تهران...
نقش ها را هیچ نقشی یاد نیست
آشیان را آتشی بر باد نیست!
آنچه می ماند به ماندن ، ماندن است
نقش هاي ديگران را خواندن است!
شكوه ازجريان جاري كودني ست
آب و آتش كي رفيقي ماندني ست؟
گوش كن آتش مزن بر آل خود
دور كن ابليس از اميال خود
ماه را مستي نمودن عار بود!
پاي در كفش نحيفان كار بود؟
يك نظر از آن هزاران مرد باش
گر قلندر نيستي شبگرد باش
نان به نرخ روز خوردن نكبت است
آن حرامي و حلالي حكمت است!
مشق كن نيكي كه در جام جهان
ياد تو ماند چو مردي مهربان
تاريخ الإنشاء 2008/07/21 09:23:00 ب.ظ
جالبه! این معنای دقیق رابطه ست! این چند سالی که نبود کسی نفهمید کجا بود! و درست همان وقتی که تیتر شد " خسرو برای زنده ماندن شکیبائی نکرد " یکباره همه فهمیدند که چقدر دوست داشتنی بود! نمی خوام بگم این خلق بد هست یا خوب! عمق این ماجراست که مثل نرده بوم عمل می کنه!
برای خاکسپاری ، برای خداحافظی و سفارش سلام!

خدانگهدار شکیبائی!