کمی صادقانه تر

یادداشت های سید محمد مهدی حسینی پارسا

داستان شهر كهن!

دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۷ 17:14

 

روزگاري مردمي در شهري كوچك  اما بسيار كهن و با زميني حاصل خيز و غني از مواد معدني بسيار ، در كنار هم ، خوش و خرم زندگي مي كردند ، گرچه آن شهر و آن مردم  ، كهن و با تمدني غني بودند اما بر صحيفه ي آن تمدن بارها و بارها خاطره ي تلخ تجاوز و جنگ و دفاع حك شده بود ، آن مردم ،  پير مرادي  داشتند كه رهبري آنها را بر عهده داشت و از همين رو همه چيز در آن شهر زنده بود و پويا.

 

ناگهان روزي خبر آوردند كه بلوريها كه همان دشمن اين مردم بودند  ، در راه جنگ با شهركهن است ، پير مراد شهر ، سپاه كهن شهر كه متشكل از 700 مرد شجاع بود را مامور كرد تا از براي  دفاع از شهر مسير بلوريها را مسدود كنند ، سپاه  براه افتاد و مسير دشمن را سد كرد و جنگي بزرگ در گرفت!  اما تعداد بلوريها 70.000 تن بود و سپاه كهن تنها توانست 7 روز مقاومت كند و درهم شكست ، ارتش بلوريها هر روز به شهر نزديك تر مي شد ، خبر شكست  و نزديكي بلوريها به پير مراد رسيد ، پير مراد درنگ نكرد و مردم از جمله جوانان و نوجوانان شهر را براي سخنراني بزرگ خود فراخواند ، پير مراد بر سكو رفت و سخنراني كرد:

اي مردم ، اي جوانان ، اي سربازان شهر كهن! بدانيد و بيدار باشيد كه دشمن خلق ، دشمن بشر و دشمن شما به شهر كهن نزديك شده است! اي سربازان حقيقت كه رزق ازقوت بازو بدست آورده ايد و همسر اختيار كرده و خانواده ساختيد ، بلوريها سالها و بارهاست كه به شهر كهن حمله كرده است و مي كند! بدانيد كه آنها به هيچ كسي رحم نمي كنند ، نه به شما جوانان ،‌ نه به شما مردان و نه به كودكان! آنها مترسد فرصتند تا همه را بكشند و زنان و دختران شما را به كنيزي اختيار كنند! آنها خانه ها ي شما را ، باغ ها ، زمين و شهر كهن شما را مي خواهند تا در كنار زنها و دختران شما از آن لذت ببرند! اينك بدانيد كه من ره سپار دفاع از شهر كهن هستم و از شما  مي خواهم اگر تاكنون بدي داشتم بر من ببخشيد!

 

 

بين جماعت همهمه اي بپا شد! جوانان و نوجوانان شهر كه همه بر افروخته بودند يك صدا فرياد زدند كه " ما از شهر كهن  و از ناموسمان دفاع خواهيم كرد" ، بزرگ تر هاي شهر كهن نزد پير مراد رفتند و از او خواستند كه در شهر بماند تا جنگ را فرماندهي كند چرا كه اگر در جنگ حادثه اي براي پير مراد اتفاق مي افتاد ، شيرازه ي سپاه جوانان از هم  جدا مي شد.

سپاه جوانان شهر كهن با 70.000 جوان در مقالب تجاور بلوري ها به دفاع  پرداخت ، بلوريها كه توقع اين سپاه را نداشتند سخت گرفتار شدند و در 7 روز جنگ بيش از نيمي از ارتش شان را از دست دادند چرا كه سپاه جوانان شهر كهن براي دفاع از شهر و ناموسشان دست از جان شسته بودند! فرمانده ي ارتش بلوريها كه شكست افرادش را مي ديد دست به نيرنگ برد و چند جاسوس را به قصد كشتن پير مراد روانه ي شهر كرد و پير مراد را مسموم كرد و كشت!

پير مراد قبل از مرگ وصيتي كرد و گفت :

چشم من به دستان پرتوان جوانان شهر كهن ، هماره روشن خواهد بود!

 

خبر مرگ پير مراد به سپاه جوانان شهر كهن رسيد ، قاصد به ميان سپاه رفت و وصيت  پيرمراد را براي سپاهيان قرائت كرد ، در سپاه همهمه اي بپا شد و همه يك صدا فرياد زدند:

" اي پير مراد ، انتقام تو را خواهيم گرفت"  و با قدرت تمام به ارتش بلوريها حمله كردند و ارتش را در هم كوبيدند!  فرمانده ي بلوريها كه اوضاع را آشفته ديد ، پا به فرار گذاشت و ارتش بلوريها شكست خورد.

 

جوانان شهر كهن بازگشتند و 7 شبانه روز  براي پير مراد و مردان شجاع سپاه كهن سوگواري كردند و سپس به بازسازي شهركهن پرداختند!

 

خبر تجديد قواي شهر كهن به بلوريها رسيد و اميد آنها را از لشكر كشي دوباره نا اميد ساخت ، سياست مداران بلوري گردهم آمدند تا چاره اي بيانديشند و چون چاره اي نبود فراخوان كردند تا كسي حيله اي بكار برد براي بدست آوردن شهر كهن!

مردي جوان  از بلوريها كه به مكاري شهره  بوده ميان آمد و گفت:

اي بلوريها!  ما چرا از سپاه شهر كهن شكست خورديم؟ چون جوانان شهر كهن براي دفاع از شهر و ناموسشان از جان    مي گذشتند! آنها به قوت بازوشان رشد كرده بودند و آنچه داشتند را از ديگري به نيرنگ نگرفته بودند و چون براي آنچه داشتند زحمت كشيده بودند براحتي حاظر به از دست دادنش نمي شدند! ، اما افراد ارتش ما چه؟ آنها به محض تهديد جانشان ، ميدان خالي كرده و فرار مي كردند چراكه براي بدست آوردن چيزي حمله كرده بوند كه اصلا مال خودشان نبود!

اي بلوريها!  با ملتي كه از جان خود بخاطر عقيده اش مي گذرد ،  با مردمي كه براي يافتن آسايش عرق مي ريزد  نمي توان رو در رو جنگيد!

 

بلوريها گفتند چاره چيست و مرد مكار گفت:

بايد ابتدا آن ها را به راحت طلبي عادت داد!  اما با  اين نسل نمي توان كاري كرد چرا كه آنها پير مردادشان را به چشم ديده اند اما كودكان و نوجواناني كه از اين نسل بوجود مي آيد را ميتوان آنطور تربيت كرد كه سربازان ما باشند!

اي بلوريها! به من فرصت دهيد تا فرزندان شما را صاحب شهر كهن كنم!

 

بلوريها ميان خود مشورت كردند و چون راهي ديگر نيافتند با خواسته ي او موافقت كردند!

اما مكار جوان گفت: من براي اين كار شرط دارم!

بلوريها شرط را پرسيدند و او گفت: من فرمانروائي مي خواهم!

همهمه اي ميان بلوريها در گرفت و در نهايت  ، فرمانرواي پير بلوريها برخاست و گفت: اي مكار جوان من فرمانروائي را به تو واگذار مي كنم!

مكار جوان فرمانروا شد و در اولين اقدام خود بر عليه شهر كهن ، 70 بلوري را در لباس چوپان به همراه  70.000 بچه خوك روانه ي شهر كهن كرد! به آنها ماموريت داد كه بچه خوك هاي خود را به شهر كهن ببرند و كودكان و نوجوانان آن شهر را به بچه خوك ها علاقه مند سازند! و به هر كودك و نوجواني يك بچه خوك به قيمت ارزاني بفروشند!

 

بچه خوك ها وارد شهر كهن شدند و به مرور در تمام شهر پراكنده و بچه ها را به خود علاقه مند ساختند تا جائي كه پس از مدتي هر خانواده  يك بچه خوك خريداري كرده بودند!

 

مردم شهر كهن كه سرگرم كار و كوشش براي بازسازي شهركهن بودند به علاقه مندي بچه ها نسبت به خوك ها واكنش بدي نشان ندادند بطوري كه از سرگرم شدن بچه ها نيز استقبال كردند!

 

معلم شهر كه از شاگردان پير مراد و بازمانده از سپاه كهن بود  مردم را فراخواند و نسبت به حضور خوك ها در شهر هشدار داد! و گفت:

اي مردم شهر كهن درست است كه خوك ها فرزندان شما را سرگرم ساختند  ولي آگاه باشيد كه آنها تمام وقت فرزندان شما را پر كرده اند بطوري كه فرزندان شما بيشتر از با شما بودن با خوك ها هستند! پس شما چه وقتي داريد براي تربيت و آموزش فرزندانتان؟!

 

مردم به خانه بازگشتند و سعي كردند كه بچه ها را از خوك ها دور كنند اما بچه ها به حد زيادي به خوك ها نزديك و علاقه مند شده بودند و از خواسته ي والدين سر باز زدند و عده اي از بچه ها حتي مقابل والدين ايستاند! والدين كه از نافرماني و درگيري با  بچه ها هراس داشتند بيش از آن اصرار نكردند و به رغم هشدارهاي معلم شهر كهن  ، گفتند حالا كه اين حيوانات فرزندان ما را سرگرم كرده اند چه اصراي است كه خوك ها را ازآنها جدا كنيم؟ ضمن آنكه به اين ترتيب فرزندان ما از هزار خطر ديگر در امان هستند! و به اين ترتيب كمتر كسي هشدارهاي معلم شهر كهن را جدي گرفت و به همين منوال  7 سال گذشت!

بچه خوك ها در اين مدت بزرگ شدند و بار ها توليد مثل كردند تا جائي كه تعدادشان به 700.000 خوك رسيد و شهر كهن مملو شد از جمعيت خوك ها! ميان خوك ها بيماري  درگرفت و شهر را نيز آلوده ساخت! ، مردم كه متوجه ي اشتباهشان شدند در صدد بر آمدند تا خوك ها را از شهر بيرون كنند و به همين خاطر بيماري خوك ها به مردم سرايت كرد و عده اي زيادي از آنها را به كام مرگ كشاند!  از سوي ديگر كودكان كه حالا نوجوان و نوجوانان كه حالا جوان شده بودند به جز خوك بازي كار ديگري نمي دانستند!

 

ناگهان روزي خبر آوردند كه بلوريها در راه جنگ با شهركهن هستند!  معلم كه  اوضاع را نابسامان مي ديد و سپاهي در دست نداشت ، شاگردان خود را كه تعدادشان تنها به 70 نفر مي رسيد براي دفاع از شهر كهن به ميدان جنگ فرستاد.

بلوريها اينبار تنها با ارتشي 700 نفره به جنگ آمده بودند! جنگ ميان شاگردان معلم و بلوريها در گرفت و بسياري از بلوريها كشته شدند اما در نهايت بلوريها فاتح اين نبرد بودند!

 

خبر شكست شاگردان به معلم رسيد و معلم بي درنگ جوانان و نوجوانان را به ميدان شهر فراخواند تا براي آنها سخنراني كند!  موعد سخنراني  فرا رسيد و معلم بر سكو رفت! اما جز چند پيرمرد و تعدادي خوك كسي در ميدان شهر نبود! جوانان و نوجوانان هر يك در گوشه اي بدنبال بازي با خوك ها بودند!

 

معلم زير لب گفت:

من به ميدان نبرد مي روم!  و رفت...

 

طولي نكشيد كه بلوري ها وارد شهر شدند! و قتل و غارت را آغاز كردند ، جوانان خوك باز شهر و مردان پير را كشتند و زنان و دختران را به كنيزي گرفتند! ، زمين ها را تصاحب كردند و معادن شهر را غارت نمودند!

 

فرمانروا ي مكار بلوري به بالاي سكو رفت و خطاب به بلوريها گفت ، آنچه پدران شما پيش از اين كرده بودند فقط حماقت بود!  آنها خواستند با مردمي كهن بجنگند اما من فقط با فرهنگ اين مردم جنگيدم  و پيروز شدم! ، حالا اين شهر كه قولش را به پدران شما داده بودم از آن شماست!

 

بر اساس داستاني كهن

۵/۷/۲۰۰۸

حسینی پارسا

آدم هاي كثيف!

دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷ 11:33

دنياي كثيف!

آدم هاي كثيف!

بله! معادله ي مجهولي نيست! ارمغان دنياي كثيف ، آدم كثيفه! و هديه ي آدم كثيف ، دنيايي كثيف تر!

دنياي كثيفي! كه به خودش قانع نيست!

آدم هاي كثيفي كه به خودشون قانع نيستند!

به يكي قانع نيستند!

جشن هوسراني ها در كالبد هائي كه بطني پاك و فطرتي خدائي دارند!

دوست داشتم سكته كنم!

شايد هم داشتم كه اين كار رو مي كردم! داشتم سكته مي كردم! فكم براي چندين لحظه بي اختيار تكان خورد!

گوئي كه سردم شد!

يكباره سردم شد! و بعد داغ شدم! سرم داغ شد! چشمانم دوست مي داشت كه آتش فشان اشك باشد!

"منم دوست دارم كه ...."

چقدر از هوائي كه تنفس مي كنم ، دلخورم!

اين نخستين باري است كه دلخوري در وجودم نهادينه مي شود! كينه مي شود! آي اي خدا! كينه در من راه جسته است!

گمشيد! دور بشيد از من!

بايد فرار كنم!

بايد به ابديت فرار كنم! بي آنكه به او پيوسته باشم!

مانائي در يادها ، وقتي ياد آلوده است به كينه و نفرت! آه... نفرت! چقدر از تو گريزانم! چقدر از تو فرار مي كنم! چقدر زشتي تو مرا آزار ميدهد!

اين مانايي چه حاصل دارد! جز نامرادي ايام!

از شاخك هاي سوسك هم چندشم نمي شود! وقتي با محبت به سوسك نگاه مي كنم! او را نمي كشم! حتي اگر بر روي دهانم راه برود! تنبيه او فقط بدرقه اش به بيرون است!

گفتم بيرون!

مدتي بود كه به بيرون آمده بودم!

پيش از آن ، وقتي كه در درون بودم ، هيچ وقت نفرت و كينه را تجربه نمي كردم!

بگوئيد... ، به من بگوئيد!

آيا نبايد به بيرون مي آمدم؟

بيرون يك واقعيت است! بايد اين را بفهمم و بپذيرم! بيرون يك واقعيت است! هرچند تلخ و جانفرسا!

به من بگوئيد! بگوئيد!

آدم هاي كثيف! دنياي كثيف! آياي اينها واقعيت هستند! آبا بايد به اين خو كنم؟!

 

 

سقراط به من نقب مي زند! ، حالا كه مي نوسيم ، سقراط به من نقب مي زند!

بله سقراط! يادم است ، گفته بودي ، براي قضاوت پي بردن به تمام واقعيات موجود لازم است و اين دانائي  دشوار "

 

حالا به من بگو! سقراط! بگو... سقرات!ها بگوئيد!

آدم هاي كثيف! ، كالبد هاي پاك و فطرات خدائي! آدم هاي كثيف! اين ها واقعيت است؟

اين جدي ترين سوالي ست كه با وجود دانستن پاسخش ، سخت مردود و مرددم كرده! براي نخستين بار است و تو مي داني ، براي اين سوالم ، با وجود همه ي دانائي ام پاسخ مي خواهم! از اين سوال نخواهم گذشت!

 

آدم هاي كثيف!دنياي كثيف!

دين هاي كثيف! آئين هاي كثيف! راستي تيك كدام گزينه از پروفايل اين دين انتخابي  را بردارم! تجاوز را دوست داري؟ دزدي را چطور؟ دوست داري! يتيم كشي را چطور؟

آه اي رنسانس!

در وجودم رنسانسي برپاست!

معادله ي مجهوليست! اين كه آدم هاي كثيف دنياي كثيف و دنياي كثيف ، آدم هاي كثيف به ارمغان مي آورد!

كثيف شدم! آقا جان مادرت بيا! جان مادرت ، هر كه هستي! هر چه هستي! مسيحي اگر ، محمدي اگر ، يهودي اگر ، بودائي ، زرتشت هستي! گبري يا اگر گودزيلا هستي! بيا كه بلوريها! دجالها ، دراكولاها به شهر ما حمله كرده اند!

من! فقط گاو مش حسن هستم!

براي خاطر من! براي خاطر كودكاني كه در دنياي كثيف و ميان آدم هاي كثيف ، كثيف مي شويم! بيا! فقط براي ما ، بخاطر ما!

 

عروسكم را نگير! سرم راببر اما نه! عروسكم را نگير! عروسكم كثيف نيست! بگذار با هم بمانيم ، بميريم!

 

من مي ميرم! بي آنكه دشت! بي آنكه دوباره بار ، گندمزار ، رنگ طلائي گندمزار را ببينم!

 

من مي ميرم!

من مرده ام!

من مردم! نه من نامردم!!!

 

3/4/87

1.43 بامداد

 

حسینی پارسا

چرا سيب زميني مهمتر است از صلح!؟

چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷ 17:4

 صلح  و سیب زمینی!

 

- يك سوال ساده! برتري سيب زميني از صلح در چيست؟ خوب شايد اين پاسخ ساده اي باشه! به اين خاطر كه سيب زميني رو مي شه خورد ، اما صلح رو نه!

راستش اين موضوع داراي زيرمتني گسترده ست! سيب زميني مهمتره چونكه رفع گرسنگي مي كنه! اما مگر آدمي گرسنه ي دوستي و محبت نمي شود؟ خوب حتما" نمي شه كه سيب زميني رو برتر مي دونه! راستي چرا توو مملكت ما به كسي جايزه ي صلح نميدن؟ شنيدم تو سوئد يه موسسه ي بين المللي هست كه هر سال به يك آدم بدون مميزي در ن‍ژاد و مليت جايزه ي صلح مي ده! خوب احيانا" در اون كشور سيب زميني از صلح مهمتر نيست! يا اينكه تعبيري بهتر! احيانا" مردم اون كشور گرسنگي دوستي و محبتشون بيشتر از گرسنگي  شكمه!

اي بابا عجب مملكتي دارن اونا! يعني مديران اون كشور به فكر آرامش و دوستي براي مردمشون نيستن؟

خودمونيما! مديريت مملكت ما چقدر خوب كار كرده كه اصلا" احساس گرسنگي محبت در اجتماع وجود نداره! تا جائي كه شكم از دوستي و محبت  پيشي گرفته!

- نه آقا! كجاي كاري! صلح هميشه برتر از سيب زمينيه! ما از اون ور افتاديم!

- يعني چي؟

- يعني اينكه از فرط گرسنگي محبته كه شكممون برامون مهمتر شده! اينقدري تشنه ي محبتيم كه ديگه اين روح بيچاره خودشوهمگون كرده و تيك نياز محبت رو از پروفايل خواسته هاش حذف! مثل قورباغه ها ي خاكي كه از فرط نبود خاك ، آبي شدن! و يا قورباغه هاي آبي كه بخاطر قر و قموش طبيعت ، اينكه يه روز آب هست و يه روز نيست ، شدن  نژادي از قورباغه ي دو زيست!

آدما در اين باره استادن! يعني اينكه مستعد همرنگي با شرايط اطرافن! يعني سريع خودشونو با داشته هاي موجود وقف ميدن! تا بتونن ادامه ي حيات داشته باشن! و اسم اين واكنش رو مي زارن ، رفتن به سوي تكامل!

- اي بابا! ما رو بگو كه فكر مي كرديم غني هستيم و متمدن! آخه توو كتاباي تاريخ نوشته كه ايراني ها از نخستين اقوامي هستند كه به تمدن رسيدن! ما دماقمون پنگوله! چهرمون گندمگون! آخه از نژاد زرتشت هستيم! ، راستي مگه نه اينكه سواد ، آدمي رو به تكامل مي رسونه!

- خوب آره!

- مگه ما سيصد سال پيش دانشگاه نداشتيم؟

- خوب آره!

- خوب ، مثلا همين مالزيائي ها ، سيصد سال پيش رو درخت زندگي مي كردن!

- خوب آره!

- پس چرا به جووناي ما ، تو دانشگاه هاي اونا ، مي گن كه صلح از سيب زميني مهمتره؟

- نمي دونم!

- نمي دوني!؟

- مي دونم اما شرممه كه بيش از اين خودموكوچيك كنم!

- خوب مگه اذعان به ضعف ها ، كوچيكيه!

- اي بابا! ولم كن ، صلح از سيب زميني ، مهمتره ديگه!!!

 

 

***

 

سال پيش ، در حاشيه ي برگزاري المپياد جهاني فيزيك كه با حضور صد و چند كشور در اصفهان برگزار مي شد ، البته از دو سه ما قبلش ، پيشنهاد كردم " هم انديشي فرهنگي صلح نوجوان"  رو كه حالا براش بهترين فرصته ، اجرا كنيم! بعد از دو ماه  بدوبدو و تهش بنا به فشاري كه از سوي يكي از مقامات كشوري به وزير وقت آموزش و پرورش اومد ،‌ يكي زنگ زد و گفت: سلام آقاي دكتر حسيني! گفتم عليكم سلام ، گفت: آقا من دكتر فلاني هستم مدير كل فلان جاي وزارت آموزش و پرورش! خوشحال شدم و گفتم آقا من دكتر نيستم! اما از شنيدن صداتون خرسندم! ، گفت: تشريف بيارين در خدمت باشيم! گفتم كي خدمت برسم؟ گفت: فردا....

فردا شد و رفتم دفترش ، آمد تا جلوي درب اتاق به استقبال ، البته حس كردم از گيس هاي گره شده و محاسن بلند و سن كمم  كمي جاخورد ،  رفتيم نشستيم! براش سابقه اي از ضرورت  طرح  گفتم  كه وسطش گفت ، آقاي دكتر حسيني! من كمي عجله دارم ، و من قصه رو كوتاه كردم و منتظر شدم به شنيدن حرفاي ايشون ، در يه جمله خلاصه كرد: آقاي دكتر حسيني  طرحتون خيلي خوبه اما " حالا دير شده"

تا تهش رو خوندم! بلند شدم و گفتم: البته اينكه دو ماه از ارائه ي اين طرح مي گذره و مارپيچ بودن راه ، متهم اصلي در ديررسيدن طرح به شماست ، اما با وجود فرصت المپياد فيزيك ، كنارهم جمع كردن همين نوجوانان نخبه ي المپيادي اقل براي چند ساعت واز صلح حرف زدن ، نه هزينه اي داره و نه وقت مي خواد! به جاش كلي آيدات داره ، چه به لحاظ فرهنگي و چه از نظر رسانه اي!

گفتش: براي ثاينه ثانيه هاي حضور اونا در ايران از پيش برنامه ريزي كرديم !

پيش خودم گفتم چقدر خوبه كه اينقدر دقيق شدن اين مديران آموزش و پرورش! و رفتم.

 

المپياد برگزار شد و گوئي كه اون بچه هاي نخبه ، نتونسته باشن توو كشورشون دوچرخه سوار بشن ، چندين ساعت وقتشون رو صرف دوچرخه سواري در ميدان نقش جهان كردن!

 

من دوچرخه سواري رو دوست دارم ، بين من و سيب زميني هم رابطه ي خوبي هست واون روهم دوست دارم ، اما صلح هم دوست داشتني ست!

يك سالي گذشته از اون زمان ، چند روز پيش در زير نويس شبكه ي خبر ، در مورد برگزاري "هم انديشي سيب زميني "  چيزي خوندم ،  دوباره يادم افتاد و حالا چند نسخه از طرح  "هم انديشي فرهنگي و بين المللي صلح و نوجوان" رو براي اجرا در كشوري مثل تركيه! ، آماده ي ارسال كردم...

چو ايران نباشد ، تن من مباد...

 

التماس دعا

تهران – بيستو چهارم خرداد ماه هشتادو هفت

حسینی پارسا

ای خاک!

جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۸۷ 11:16
همچون پرستو ، بال كنده  در نهانم
اينجا هواي غصه را هم آشيانم

تا كي بجويم بارالهي استخواني؟
تا كي بگريم خنده هايت را نهاني!؟

تا كي بگويم من گلي گم كرده دارم؟
تا كي ببينم  سينه اي آكنده دارم؟

اي آفتاب چندمين ، شب را سحر كن
لب بر لبان من بنه ،  بر من نظر كن

تا كي بمانم در نبودت ريسماني؟
تا كي هراسم باشد از نامهرباني؟

تا كي تماشاخانه باشد  يادگارت؟
تا كي نباشي و نباشم در كنارت؟

با من بگوئيد استخوانها شرح هجرت
بر من بيافزائيد دائم  داغ  فرقت

همچون كويرم رانده از آبادي آب
اي آب ، مدهوشم ، مرا برخيز و برتاب

***

ران ملخی پیشکش سلیمان و تقدیم به استخوان های سالها خفته در کویر جنگ...
پارسا - تهران ، آدينه وقت ، 24 خرداد ماه 87

حسینی پارسا

تا به کی تا به کجا ، ترکستان!؟

سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۷ 16:46

 نقدی بر عملکرد مرکز نوجوانان تهران:

 

 

يالطيف

 

يادم است چند سال پيش كاريكاتوري  را در يكي از روزنامه هاي پر تيراژ ديدم با اين مضمون كه در ايران " با تغيير مدير ، حتي طبع غذائي پرسنل هم تغيير مي كند! " ، آن روز كلي خنديدم اما احوال دروني ام به واقع طور ديگري بود ، چرا كه حتي تصور آنكه اگر روزي  قرار باشد  مركز نوجوانان تحويل ديگري شود و چه بر سر سالهاي تلاش و كوشش شبانه روزي و بي وقفه مان مي آيد ، به شدت  آزارم  مي داد!

آنچه بيش از هر چيز موجب هراسم مي شد ، شرايط حاكم بر ادبيات مديريتي كشور ، به خصوص مديريت فرهنگي بي ثبات ، كوتاه مدت و مبتني بر سليقه ي مديران ارشدي بود كه عمدتا خودشان  نيز " فرصتي بيش از دو سال براي سكانداري جايگاهشان نداشتند! " و اينكه مديريتي هر چند توانمند و متبحر و حتي مرتبط با جايگاه سازماني ، در پروسه اي يكي دو ساله آنهم در اوضاع نابسامان و درگذارِ فرهنگي كلانشهري همچون تهران ، چه از دستش بر مي آيد كه نتيجه ي مثبت آن براي شهروندان شهرنشينش ، به يادگار مانده و مانا باشد؟!  آنچه هماره اين نگراني را افزايش مي داد وضع ملتهب  هويت نوجوان در كشومان بود ، اوضاعي آشفته كه هميشه مورد انتقاد روانشناسان و جامعه شناسان بوده است.

 

در شرايطي كه كانون پرورش فكري كودكان! غرق در مسئوليت هاي دولتي اش ، كماكان نوجوان را در برنامه هاي ميداني خود به فراموشي سپرده بود و نام اين هويت ظريف را جز در برخي توليدات اين كانون  نمي توانست يافت ، گوئي دولت نيز مسئوليت حمايتي دوران رشد و بلوغ نوجوانان را متوجه ي خانواده ها مي دانست (و گويا هم اكنون نيز مي داند! ) و اين اوضاع بيش از هرچيز  ديگري تيشه  بود  بر سرنوشت  نوجواني كه در پي شرايط مقتضي از سن ،  در منگنه ي بحران بلوغ روحي و جسمي ، بي توجهي اجتماع در حال گذر از سنت به مدرنيته ، اولين عناد زندگي اش را نسبت به خانواده مي ورزد! حال اين خانواده ، هر چند متعهد ،  دانا  ، پيگير و نگران از احوال نوجوان خويش ، چه ميتواند كند؟ در اين شرايط بهترين فرض ما همراهي خانواده است با  نوجوان كه در هر حال تنها مي تواند بخشي از ضربات ناشي از عدم آمادگي اجتماع را نسبت به او بكاهد! حالا نوجوان است و هزار كوره راه نا مطمعن  و نا آزموده...

 

مابقی یاد داشت را در ادامه ی مطلب بخوانید:

ادامه نوشته
حسینی پارسا

باید برم بالای برج داد بزنم!

شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۷ 11:5
- استخونام مي لرزه  ،  اين دلم مي ترسه
- نكنه بازم زدي تو اون كانال؟!
- نه بابا ، استخونم مي لرزه ، اين دلم مي ترسه!
- صب كن بينم! بازم رفتي بالاي برج؟
- نشد برم!
- چه بهترت!
- پله هاي برجمون خراب شدن! بايد برم داد بزنم!
- اووه! كو تا حالا بارون بياد؟
- بارون مياد!
- بارون بياد كه چي بشه! خورشيدام واسه زمين ديگه تره ام خورد نكنه؟
- خوشيدا مهربونن ، دادام مي گفت! واسه زمين جون مي كنن!
- دادات كجاس؟
- اون مرده!
- خورشيداي اون زمون واسه دادات جون ميدادن
- خورشيدا روئين تنن ، نمي ميرن!
- ستاره ها دنيا ميان ، مي ميرن! خورشيدام ستاره ان!
- ستاره ان؟
- ستاره ان!
- جر مي زني!
- جر ميزنم!؟
- ستاره ها مال شبن!
- خوشيدا ام مال شبن كه روز بشه!
- پس چرا اينجا همش شب مي زنه؟
- شب مي زنه؟
- شب ميزنه! استخونام مي لرزه ، اين دلم مي ترسه!
- خوب واسه خاطر رطوبته!
- رطوبته! اينجا ام رطوبته!؟
- هر كجا جون نباشه رطوبته!
- هي خونم! اينجا هم رطوبته! اونجا هم رطوبته!
- همه جا رطوبته!
- مي گما! كي مي ريم از اين ديار؟
- كجا بريم!
- هر جائي! هر جائي كه جون باشه!
- وقتي كه دادات بياد!
- دادام بياد؟
- دادات بياد!
- خوب يه وقت دادام نياد؟
- توو هيچ دياري جون نيست!
- بايد برم بالاي برج داد بزنم!
- پله هاي برجتون خراب شدن
- كو تا حالا بارون بياد!
- بارون مياد! خورشيدام از بارونا ترس ندارن!
- پس زمين؟ كي واسش تره م ديگه خورد مي كنه؟
- خورشيدا! واسه زمين ، هميشه جون مي كنن!
- جون مي كنن؟
- جون مي كنن!
- خوب اگه جون بكنن! كي باشه واسه زمين؟
- گرماشون!
- گرماها تموم مي شن! دادام مي گفت!
- خوب سرماشون!
- واي استخونام مي لرزه! اين دلم مي ترسه!
- خب برو بالاي برج و داد بزن!
- من صدام در نمياد!
- تو صدات در نمي ياد!
- اون صداش در نمي ياد!
- پله هاي برج كه هيچ! نگا بكن! برجا هم ديگه دارن خراب مي شن!
- خراب ميشن!
- خونه هاي گوركنام خراب ميشن؟
- خراب مي شن!
- اي وايم! همسايه هاي كوچولوم؟
- خراب مي شن!
- خراب ميشن؟
- خراب مي شن!
- تو صدات در نمي ياد!
- اون صداش در نمي ياد!
- من صدام در نمي ياد؟
- تو صدات در نمي ياد!
- استخونات مي لرزه ، اين دلت مي ترسه!
.......
............
....
..
.

پارسا - 7/6/2008 - تهران

حسینی پارسا
بیوگرافی
چرا دلم نكند تب؟
زمان زمان عجيبي ست!
نفس نمانده به كامم، هوا هواي غريبي ست!
چه رسم عاشقي است اين انتظار مجازي!
تعارفات زباني ، حسابهاي رياضي!
چرا دلم نزند لك؟ ، سايه ها كه دو رنگند!
عشقها که دروغين ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق هاي نه مشتاق ، قلب ها همه بيمار
چرا دلم نكند تب؟
زمانه خانه ي جنگ است
ماندنم ننگ است
نشان ، نشانه ي گندم
بيا دلم تنگ است...
بيا دلم تنگ است...

پارسا، 18 فروردین 87
کدهای وبلاگ

پیشنهاد من برای میزبانی جوملا: