یادم رفته بود... راستش باید از برخی دوستان تشکرِ اینطوری هم می کردم.
دوستانی ، توو واقعه ی مربوط به بچه های سی ۱۳۰ حق مطلبو ادا کردن ، یعنی همون کاری که برخی از آقایون نکردن ، برخی حتی به وظیفشون هم عمل نکردن و البته اینکه این برخی به اکثریت می موندن! از فرط تعدد...
اما خیلی جای گله نیست همین که عزیزانی حتی بی وظیفه ی سازمانی انرژی گذاشتن ادای دین بود و توو این مقال صمیمانه سپاسگذاری می کنم.
عزیزانی همچون: خانم رهبر و خانم ها گرامی ، خوشچهره ، خانزاده و.. آیت الله اختری ، دکتر مهرانفر ، دکتر سرسنگی ، مهدی توکلیان ، مسعود شریفی ، جواد حیدری پور ، حمید لطیفیان ، میثم عسگری ، داود آغیلی ، حاج عباس قربانعلی زادگان ، عزیز دلم آقا میر ، بچه های خانه ی هنر پارسا ، رضا شرف زاده ، حاج حسن سلطانی ، علیرضا کنگرلو ، همتی عزیز ، مقیمی بزرگوار و همه ی اونائی که بخاطر کندی ذهنم و فراموشی از قلم افتادن که می دونم بخاطر بزرگیشون خواهند بخشید...
التماس دعا
منِ نوعی...
راستش را بخواهيد الگو داشتن يا الگو بودن از اساس چيز خوبي نيست! چرا که به هر حال روزي فرا خواهد رسيد که يکي از منش هاي مادر گونه ي پذيرنده ي الگو با افکار و درونمايه هاي کرداري الگو به مشکل خواهد خورد و همين امر فاتحه ي الگو و صاحبش را قرائت خواهد کرد!
بازهم اگر راستش را بخواهيد بايد اعتراف کنم هميشه از الگو داشتن پرهيز کردم و شايد همين پرهيز کاري باعث شده گاهي با الگو اشتباه گرفته شوم! و اين در صورتي است که اصلا سعی نکردم خودم را به این عنوان به دیگران عرضه کنم!
در مورد عرضه کردنِ خودم باید اضافه کنم که همیشه به عناوین مختلفی به دیگران عرضه شدم ... مثل حمال و تو این مایه ها! ولی هرگز سعی نکردم الگو باشم.
تا به همینجا بسنده می کنم چراکه پیشروی بیشتر خودخواهی و خودپسندی جلوه می کنه تا گفتمانی صادقانه! اینم یکی از اشکالات بزرگ آدم بزرگاست که بیش از اینکه موضوع رو از طرف خوبش ببینن از طرف کرم خوردش می بینن! خوب چه می شه کرد؟ چاره ای جز خود داری نیست...
اما در باب الگو باید بگم که بسیار نگرانم... اصلا دلم نمی خواد صرف اینکه کسی نتونسته با چیزی کنار بیاد همه ی تقصیرارو بندازه گردن داشته ها و کرده های منِ بیچاره که اصلا از اساس قصدم سرمشق دادن نبوده! حالا مسیر من هر چی که هست به هر حال انتخاب شده ی خودمه! والا انتخاب شده ست و تا حالا هم راضیم کرده... هر کاری که تا بحال کردم صادقانه بوده و تزویری درش راه ندادم...
اما افسوس که گاهی اوقات آدم کم میاره و همینه که از درون می شکندش... و من امروز عای رغم اینکه ایستادم ، علی رغم اینکه ابدی شدم ، از درون....
التماس دعا
ساعت ۲۲.۳۰ ، تلفن همراه زنگ زد! ۰۰۹۶! کی می تونه باشه؟ حدسائی زدم اما اشتباه... گفت سلام آقای حسینی! گفتم علیک سلام مادرم! گفت زنگ زدم تشکر کنم! از مکه زنگ می زد... ، گفتم مادرم دعام کن از اون شهری که مال خود خود خداس...
چند باری تکرار کرد و چند باری گفتم التماس دعا
حاج حسن آقا گفته بود ، دعای مادر شهید آدمو ابدی می کنه! ابدی شدم...
حالا همه چیز تموم شده و انگاری نه ... همه چیز آغاز شده!
التماس دعا
مسعود شریفی بالاخره استعفا کرد! البته یه سالی دیر... دیروز تودیعش بود و البته معارفه ی رئیس جدید ، وحید طوفانی حالا در ۵۰ سالگی مسئولیت مرکز نوجوانان تهران رو عهده دار شد... منم رفتم ، به قصد اینکه دو کلمه حرف بزنم! اما میون دو دقیقه ی حرفام ، سه بار پریدن توش! آقایون فرمودند نمی دونن چرا شریفی استعفا کرده! خوب احتمالا کمی کند ذهن هستن!
برای وحید طوفانی آرزوی موفقیت کردم و ازش خواستم میون کودک و نوجوان ، اقل توو این مرکز ، تفاوت موجود رو قائل بشه...
به هر حال نوجوان صاحب داره...
التماس دعا
دو سال از روزی که یه طورائی یتیم شدیم می گذره! اما انگار فقط چند ثانيه گذشته! همه مبهوت بودند... همه هنوز شکه بودند... همه هنوز خشکشون زده بود... گاهی صدای ناله هایی بلند می شد... گوئی که تازه زخم خوردیم... اما نه... درد دوباره باز شدن زخم بیش از زخم تازه ست... درد داشت... قبلم انگار می خواست از جا در بیاد... وقتی همتی نژاد آخرین صدای خلبان رو پخش کرد که جیق زد ، یا حسین... و همه چيز تموم شد...
و حالا كه دوسال گذشته، تازه همه چيز شروع شده... تازه زخم خورده شديم و عده اي همواره زخم هارو تازه نگه داشتن... دلم درد مي كنه... و به قول قيصر "مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم..."
التماس دعا
فردا آدينه است...
تو اي رها تر از خدا...
گفتن اينكه "خيلي سخته توقع آدم برآورده نشه!" براي من بسيار سخته! و بسيار هم سعي كرده بودم ، پيش از اين ، كه نگم " خيلي سخته كه توقع آدم برآورده نشه" ، اما حالا كه مي نويسم ، خوب ، يعني اينكه دارم اعتراف مي كنم! البته شما چندان جدي نگيريد! چونكه خيلي هم جدي نيست! البته اينكه يه طورائي همه ي اعترافاتي كه گاهي توو اين چيزدوني(وبلاگ) ميگم ، چندان جدي نيست و صرفا جبران كوچكي دليه كه سالها تصور مي كردم تونستم بزرگش كنم! اما نه... انگاري كه اينطوري نيست!
اينكه مي گم سخته... ، منظورم شامل همه ي توقعات نمي شه! چرا كه اصلا درست نيست... يعني خيلي هم پر روئيه كه متوقع باشي ، در تمام موارد پروئيه... اما اگر ميشه اينبار رو صرف نظر كنيد و به پام ننويسيد... بايد اصلاح كنم! " خيلي سخته كه توقع آدم در باب اونچه سالهايي با دلهره و بيم و احتياط و حتي گاهي هم بلندپروازي براي خودت و تو ذهنت ساختي... برآورده نشه... " وحتي برعكس هم جلوه كنه...
اي كاش آدما درونشون رو بيرون نمي آوردن... اينكه بخوام بگم اي كاش آدما درون و بيرونشون يكي بود ، پيشكش... توقعي نيست! اي كاش چشم آدمي مي تونست درون آدمها رو ببينه و توو ديدن بيرونشون كور بود... اين كه در بابش حرف مي زنم ، دروني بهتر از تصور من داره... اما توقع منو ، انگاري ، كه ، برآورده نمي كنه...
دلتنگ نشو... دلم ، كه من همراهم ، سرگشته بدم ولي چو آهن گاهم... دلتنگ نشو كه راه بي پايان نيست... سرگشته نشو كه تا ابد در چاهم!
التماس دعا
فردا ، ۱۵ آذر ماهه و ساعت نزديك به ۱۴ ، نوستالوژي بدي رو به ارمغان مياره... طوري كه تا ابدعمر... دلتنگ خواهي بود...