کمی صادقانه تر

یادداشت های سید محمد مهدی حسینی پارسا

برداشت آخر...

دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۶ 0:28
برای حسین و حسن!

رسانه اي ها

 

 

آئين بزرگداشت شهيدان حسين عرب احمدي ، كارگردان و تصويربردار سيما و حسن حيدري صدا و تصوير بردار سيما و ديگر شهداي رسانه(سي ۱۳۰)

 

قدم شما روی چشم...

یکشنبه ، هجدهم آذرماه سال ۸۶ ، ساعت ۱۷

منطقه ۱۸ ، بلوار يافت آباد ، ميدان معلم ، سينما پرديس تماشا

التماس دعا

 

 

 

حسینی پارسا

تهی...

شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۶ 2:11
یعنی خالی از آنچه باید باشد!

واژه ی تهی عموما منفی جلوه می کنه و این در صورتیه که اصل ماجرا اصلا اینطوری نیست!

تهی یعنی حالای من! که هیچی واسه گفتن ندارم! بده ها نه!؟

حسینی پارسا

مثال جمعه های سرد سربازی...

پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸۶ 22:35
سرد و سربازی...

دلم گرفته است... مثال جمعه های سرد سربازی...

فردا آدينه است ، التماس دعا

 

حسینی پارسا

یک بار دیگر عاشق!

سه شنبه ۶ آذر ۱۳۸۶ 12:55
مگر نه آنکه حجت ما بچه های رسانه بودند؟!

آفتاب طلوع کرده بود  ، از خانه ، یکی یکی بیرون رفتن... ساعت ۱۰ ، ۱۱ قبل از ظهر به خونه زنگ زد...

- هواپیما خرابه! و احتمالا نخواهم پرید!

- پس من نهار درست می کنم!

ساعت ۱۲ شد ، ۱۳ شد... و ۱۰/۱۳ دقیقه... دلش بد جوری شور می زد...

شبکه ها تلویزونی و آدمهایی که بی هوا از کنار شهرک توحید گذشته بودن ، خبر آوردن که یه هواپیما توو شهرک توحید سقوط کرده!

ساعت ۱۶ ، ۱۷ بود که اسمها رو اعلام کردند و عکسهاشونو نشون دادند! باور نمی کرد... منتظر بود تا برای نهار بیاد خونه....

حالا دو سالی گذشته و درسته که خودش دفنش کرد و هر روز و بی روز به سر مزارش میره... اما هنوز منتظره که بیاد و نهار با هم بخورن...

یادت بخیر حسین ، یادت بخیر حسن ، یادت بخیر حمید رضا ، علی رضا ... یادتون بخیر بچه ها...

این عرق شرم که دو سالیه مهمون پیشونیمونه... نمی دونم چه وقت دست بر میداره... شرم دارم از اینکه در این قبال هیچ کاری نکردیم...

مراسم هجدهم رو خودم ، واسه دل خودم ، اجراش خواهم کرد...

 

حسینی پارسا

هنگام آن نيست!؟

دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶ 0:22
هنگام آن است!

هنگام آن بود... تا دندانهاي تو را!

در بوسه اي طولاني...

چون شيري گرم ، بنوشم!

تا دست تو را بدست آرم

چه كوه ها... درياها... مي بايدم گذشت؟!

تا بگذرم!

(مرحوم احمد)

*************

رنگ لبانت ، به مانند شكوه گرفتگي خورشيد است! ارغوان رضايت من... آنچنان كه آبستن مرگ را در آغوش دارم!

تو ، آب ، حيات ، مني!... چونان كه گر بنوشمت جاودانم و افسوس كه جاودان نيستي! نيستي! نيست...

التماس دعا

زدم تو خاكي ، ببخشيد!

حسینی پارسا

نیت کن! آزاد کن...

یکشنبه ۴ آذر ۱۳۸۶ 23:50

بین نیت کردن و آزاد کردن چقدر فاصله است؟!

 حرف نخست!

از بهارستان رد می شدم ، گوشه ی خیابون ، از دور پیره مردی نشسته بود با یه قفس پر از گنجیشک! صدایی به گوشم خورد: "نیت کن! آزاد کن..." اولش خندم گرفت که عجب بساطیه ها! گنجشگ های بیچاره شدن اسباب کاسبی آقا و اونم با این تکنیک احساسی شگرف! کمی که دور شدم یه حس دیگه ای بهم دست داد! برگشتم! و با موبایل یه عکس ازش گرفتم!

نیت کن! آزاد کن...

 

 

اینجوری بود:

 

 

 

 

 

 

 

 

ولی بدم نیومد! اینکه اون گنجیشکا هم بعیده که بدشون اومده باشه! یکی می گیردشون و یکی دیگه آزادشون می کنه! اونا هم توو این هیر و یر قدر آفیت می دونن ، اون بابا هم به نوایی می رسه و تازشم می شن اسباب تلنگری واسه جونوری مثل من که بفکر بیافته که آه... کسی نیست ما رو بگیره و کسی نیست آزادمون کنه؟!

اما اینش که تا بحال روشن بوده ، در باب گذشته ی من همیشه یه پای بساط لنگ بوده! یا قیر نبود و یا قیف! اونی که گرفت دیگه آزادمون نکرد اونی که آزادمون کرد دیگه نگرفت!

حرف بعدی! مدرسه:

تو همین فکر بودم و البته اینبار رسیدم به چهار راه ولیعصر و انقلاب! بعد از اینکه ۱۰ دقیقه ای رو توو کتابخونه ی تئاتر شهر صرف اثبات خودم کردم! راه افتادم طی طریق تو خیابون انقلاب! یه صدای آشنا به گوشم خورد: "دین دیری دین دین ، دین دیری دین دین ، دین دیری دین ، دیری دیری دین دین ، دین دیری دین!"

ملودی ای ایران! خوب که دقت کردم دیدم صدا از یه خونه ی قدیمی و بزرگ می آد و البته اینکه روی سر در این خونه ی قدیمی بزرگ نوشته بود : "دبستان فلان" ، مدرسه بود!

 مدرسه ، خونه ی قدیمی

 

 

 

 و اینجوری:

 

 

 

و حرف آخر!

این خانم خانوما که خواهید دید اسمش پیشولیه! رفیق گرمابه و گلستان ماست! روز اول ماه مبارک رمضون بود که بعد از سحری از خونه رفتم بیرون تا قدمی بزنم تا وقت اذون... یه هویی حس کردم یکی داره خودشو می مالونه به پام! نگاه کردم دیدم ایشونه!

پیشولی

 

 

 

 

 

اینجوری: 

 

 

 

 

 

 

 

راستش خیلی مشتیه! کلی با مرامه! جدا که آبروی هرچی گربس خریده و روشونو سفید کرده! اصلا بی خود می گن گربه بی حیاس!  هکذا اینکه از ابتدای ماه مبارک تا بحال اولا سحری و حالا هم شام و نهار مهمون منه! یواش یواش اهالی خونه حتی پدرم که دلِ خوشی از گربه ها نداره هم با هاش رفیق شدن و گاهی می بینم که آقا جون هم براش کالباس می خره!

خوب که فکر می کنم می بینم اندازه ی پشولی هم نبودم تا اقل به زور معنویت ماه مبارکم که شده یکی اهلیم کنه! راستشو بگم اینکه یه طورایی اون اومده تا منو اهلی کنه! گرچه فاصله ی اون روباه و اون شازده کجا و من کجا!؟ من کجا؟!

سر درد شدم ببخشید! 

التماس دعا

حسینی پارسا
بیوگرافی
چرا دلم نكند تب؟
زمان زمان عجيبي ست!
نفس نمانده به كامم، هوا هواي غريبي ست!
چه رسم عاشقي است اين انتظار مجازي!
تعارفات زباني ، حسابهاي رياضي!
چرا دلم نزند لك؟ ، سايه ها كه دو رنگند!
عشقها که دروغين ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق هاي نه مشتاق ، قلب ها همه بيمار
چرا دلم نكند تب؟
زمانه خانه ي جنگ است
ماندنم ننگ است
نشان ، نشانه ي گندم
بيا دلم تنگ است...
بيا دلم تنگ است...

پارسا، 18 فروردین 87
کدهای وبلاگ

پیشنهاد من برای میزبانی جوملا: