کمی صادقانه تر

یادداشت های سید محمد مهدی حسینی پارسا

کمی صادقانه تر!

چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶ 9:12
 

سلام! کمی صاقانه تر!

دو تا کامنت برای خودم زدم تا عبرتی باشد برای دیگران!

کامنت اول:
نویسنده: خودم!
چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت: 9:6
آخی... آخی... عروسک بیچاره!

جوون بیچاره زده به سرش! روفقای وبلاگیشم که فقط میان می خونن و حتی ناسزا هم بهش نمی گن! اما عیبی نداره با شناختی که من ازش دارم می دونم اونقدی پر رو هست که خودش به خودش نظر بده!
البته نه اینکه مخاطب نداشته باشه ها... نه داره اما انگاری فقط خواننده هستن این مخاطبین گران سنگ!
 

کامنت دوم:
نویسنده: خودم!
چهارشنبه 2 آبان1386 ساعت: 9:3
 
بله آقای حسینی! من هم شما رو درک دارم می کنم! من هم مثل شما این شهر گنده رو دوست دارم و این حرفا.....

آخی... دلم خنک شد! فکر کردید اگر بیاید ببینید و نظر ندید من کم میارم؟ اونقدی پر رو ام که خودم به پست خودم نظر بدم!


بوو جور دِ اخوی!.... 
التماس دعا
 
حسینی پارسا

عروسکم!

شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶ 22:43
 

انگار تا ابد ، با اين بهوونه ها.... جاي من و تو ان ، ديوونه خونه ها!

چاکلیم!

 

حسینی پارسا

درد بي دردي علاجش آتش است؟!

شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶ 18:32
آتش!

تهران شهر من!

وقتي ازش دور مي شم! به سه روز نمي كشه كه فيلَم ياد هندوستون مي كنه و به اصطلاح كم مي يارم! وقتي هم كه درش زندگي مي كنم ، روزانه هزار بهانه ي جورو واجور ميزاره جلو پام كه ازش شاكي بشم و تهشم قاطي كنم كه اه... اينم شد جاي زندگي! قصدم عصيان شهري! نيست بلكه بلعكس مي خوام از حسن توجه ام به اين شهر زوار دررفته ي آهن و دود و سيمان و بي مهري بگم! شهري كه با وجود همه ي زخم هاي سر باز كردش دوستش دارم اونم از اعماق وجود! اما نمي دونم چرا؟ شايد بخاطر اينكه مريضه و داره مي ميره! و اين حس ترحمه! و شايد هم بخاطر اينكه اين شهر نبايد بميره! يعني اينكه دارم سعي مي كنم نميره! قصد كرده بودم يكي از برنامه هاي پر سر و صدائي كه در حال تدوينشم رو در اصفهان برگزار كنم! اما نمي دونم چي شده كه حالا دوست دارم تقديمش كنم به همين تهران هيكل گنده!

اينم يه جورشه ديگه... نوعي ابراز محبته البته با اعمال شاقه! اضافه كاري و شب كاري و ....

حالا به اين ميگن درد بي درمون يا نه؟ الهم اشف كل مريض!

حسینی پارسا

آفتاب! طلوع نمی کنی؟!

پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶ 22:19
 

تا اونچه که منو آفتابی کنه! اقل برای یه روز! در هفته و هر هفته... کمتر از دو ساعتی باقیست! باب دلم نابابه ، عرصه تنگو دلم تنگ تر... و تو هم كه دوري و انگاري كه من دورترم از تو! تو سراب نيستي و اگر باشي هم! چشم اندازي... دستم را دراز كرده ام! ببين! فقط براي تو... دستم را دراز كرده ام! بگيرم... بگيرم... بگيرم...

آفتاب! طلوع نميكني؟

بگو با من ، همراه شو... الهم عجل لوليك الفرج...

آدينه آمده... التماس دعا.

حسینی پارسا
 

با امروز ، حالا سه روزي مي شه كه گرفته و ول نمي كنه! تا حدي كه تضمين ۷ روزه ي آينده رو هم به شك انداخته! اين اولين باره تو ي ۶ ، ۷ سالي كه مهمون من بوده! ۷ سال پيش از باب اونكه بسازه اومد اما گوئي كه حالا قصدش سوختنه تا ساختن! و يا شايد هم اونكه پرداختنو پيشه ي اين سال و روزها ي من كرده باشه! هميشه همينه! بايد كه براي ايستائي اندوه ها در برابر اميدها و طرب هاي شيرين هماره اسبابي باشه!

اين روزا بد جوري كلام آخر شازده كوچولو رو دائما در ياد دارم كه اين جسم سنگينه و توان بالهاي من كم! نمي تونم با خودم ببرمش! تو هم نيا كم مياري! شختت مي شه و ديدنش رنجورت مي كنه! بزار خودم برم، توتنهايي...

التماس دعا

حسینی پارسا
دستی که از زیر خاک بیرون زده بود!

دستی از زیر خاک بیرون زده بود! دلم هری ریخت! نه از ترس و عجب! نه... بلکه سوختن و سوختن و ساختن... هر چه کردم دست از خاک بیرون نیومد! آنقدری کشیدم تا دست بیرون اومد! دستی که فقط دست بود و دست... ترسیدم... هر چه کندم چیزی دیگری نبود! برگشتم که به هوای همان دست یافته، اما آن هم دیگر نبود...

دستم رابگیر که زیر خاک نهفته ام...

 

حسینی پارسا
بیوگرافی
چرا دلم نكند تب؟
زمان زمان عجيبي ست!
نفس نمانده به كامم، هوا هواي غريبي ست!
چه رسم عاشقي است اين انتظار مجازي!
تعارفات زباني ، حسابهاي رياضي!
چرا دلم نزند لك؟ ، سايه ها كه دو رنگند!
عشقها که دروغين ، دشنه اند و تفنگند!
آدمان نه آدم ، دوستان نه تب دار!
مشق هاي نه مشتاق ، قلب ها همه بيمار
چرا دلم نكند تب؟
زمانه خانه ي جنگ است
ماندنم ننگ است
نشان ، نشانه ي گندم
بيا دلم تنگ است...
بيا دلم تنگ است...

پارسا، 18 فروردین 87
کدهای وبلاگ

پیشنهاد من برای میزبانی جوملا: