آدینه است!
پیش تو ماه باید رخ بر زمین بساید
این پرده گر بر آید شرم و حیا ندارد
ای وصل تو شکیبم ای چشم تو طبیبم...
باز آ که درد حجران ، باز آ که درد حجران
بی تو دوا ندارد...
فریاد بی صدایم در سینه حبس گشته
از بس که ناله کردم ، از بس که ناله کردم
آهم صدا ندارد... آهم صدا ندارد...
ستاره دیده فرو بست و شب دمید بیا...
شراب نور به به رگ های شب دمید بیا...
...
مدتیه می ترسم!
برای اولین باره که در زندگی می ترسم از آنچه نباید...
احساس میکنم کسی قراره بیاد و گلومو ببره! هی حس میکنم قرار زلزله بشه! زمین زیر جسمم می لرزه و هیچ کس اینو نمی فهمه!
احساس میکنم قرار کسی بیاد و با سنگ سنگینی محکم به سرم بکوبه تا بمیرم! بد بمیرم! بد جوی بمیرم...
نمی دونم شاید بخاطر گناهام باشه... بخاطر تظاهرم! بخاط ریام! خیلی وقته میخوام دیگه گناه نکنم! تظاهر نکنم! ریا نکنم! اما نمی شه! می خوام اما نمیشه! شاید اینم بخاطر گناهام باشه که کارو از کار گذرونده!
... واینا در صورتیه که میفهمم که خدای من بزرگه و بخشنده...
کارم تمومه...می فهمید که!؟
الهم عجل لولیک الفرج
مادرم زهرا (س)
یا علی رفتم بقیع اما چه سود...
هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود...
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل سر برگ و خوش بویت کجاست؟
هر چه باشد من نمک پرورده ام...
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام...
حج من بی فاطمه بی حاصل است...
فاطمه حلال صد ها مشگل است...
من طواف سنگ کردم دل کجاست؟
راه پیمودم بسی منزل کجاست؟
به خدا اگر مزار بی بی پیدا بود... بیرق سرخ بر افراشته اش چشم غیرت انسان را باز میکرد و خونش را به جوش! تا که جهاد آغاز شود...
من که یکباره در از قلعه ی خیبر کندم!
داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا...
دنیائی نه چنان زیبا! با وجود همه ی زیبائی هائی که خدای مهربان به انسان اغلب ناشکر عنایت کرده است!
حالا که می نویسم اشک در چشمانم حلقه زده! و حالا جاری شد! و بغضی فرو خورده گلویم را می فشارد! انسان بیچاره ی طماع و مظلوم که هنوز هم حتی در قرن ۲۱ که روشنفکرانش از ادعای تمدن گذشته اشان باد کرده اند در جستجوی صلح ، تشنه فریاد میکند!
قلب آدمی می سوزد وقتی جنایتها تودستی و علنی می شوند! و آدم ها برای مرام و معرفت و رحم! تره هم خرده نمی کنند. دل آدمی می شکند وقتی قلب سرد می شود و چشمان اشرف مخلوقات سرد می بیند و گنگی و وحشت و طوفانی که از نفس شیطان درون ، سرچشمه می گیرد بر او قالب است!
دیروز تصویری دیدم که قلبم را سوخت! روحم را آزرد! و نگاهم را سخت پژمرد...
آه... که انسان چقدر بی مهابا در کنار وحشت و ظلم و ستمگری راحت و بی دغدغه زندگی میکند! و این چقدر راز شکوه و جلال و بزرگی انسان آزاد را می رنجاند!؟
بیچاره دخترک بی پناه... که تنها ۱۷ بهار از جوانه ی عمرش گذشته بود...
فقط می خواست آن طوری زندگی کند که دوست دارد! خواسته بود به چیزی معتقد باشد که دوستش دارد! خواسته بود به دنیای کوچکش آنطوری نگاه کند که که وسیع باشد! خواسته بود طبیعت درونی اش را طوری تزیین کند که می خواهد و نیست!
آن وقت او را در مقابل چشمان صدها انسان! ، به باد سنگ می گیرند! لختش میکنند! و با بلوک ۵۰ کیلوئی بر سرش می کوبند! تا بمیرد.....
تنها به جرم آنکه چرا می خواهد آزاد باشد ، آنگونه باشد که دوست دارد!
دلم شکسته است.... بد جوری خرده های دلم با کوفته های جسم او و زخم های روحش پیوند خرده است!
دلم شکسته است... شاید بیشتر به این خاطر که چگونه آدم می تواند این فاجعه را ببیند! سکوت کند! یا حتی همراهی کند و تصویر کند و در موبایلش به دبگری هدیه کند! و دیگری و دیگران بگویند : راستی فلانی دیدی دختره رو چی جوی می کشن!
دنیای زیبائی که به لجن کشیده شده
و کیست که یاری دهد...
بیراهه رفته بودم آن شب...
دستم را گرفته بود و می کشید!
زین بعد همه ی عمرم را بیراهه خواهم رفت...
پیش از این گرچه قلمم صادق بود اما هماره بوی مویه داشت! گرچه حال هم دارد و حتی خواهد داشت اما اینبار صادقانه تر از گذشته ها!
اینکه آدم چقدر می تونه صادق باشه!؟ خودش عرصه ای خوهد بود از آزمونی زیبا و بزرگ! سعی خواهم داشت بی آنکه حضوری حس کنم! آنچه باید و نباید گفته شود. گرچه متعادل اما درویش گون...
گر مصلحت اندیشی دور است ز درویشی هم دیده پر از آتش همه دیده پر آب اولی